
پنجره، آسمانِ محصور است
پرده، گرفتارِ کنجکاویِ باد
و منظره
اتفاقی ست که هرروز
خواهرم برایِ من تعریف می کند
و برای مادرم ، و برای دوستانش
و وقتی به خانه بر می گردم؛ در راه
هزار چهره نا آشنا، هزار بار
آن را گوشزد میکند
و من کوچکترم،
کوچکتر از هزار
کلاه خودِ کاغذی ام را
پشتِ قفسه هایِ کتاب پنهان کرده ام
و شمشیر چوبی ام جوانه زده است
هزار چهره نا آشنا را...
می بوسم
پناه بر دیوار، و حجم سپید اش

ته دلم چیزی به شیطنت می خندید:
"چه خوب که هیچ سرپناهی این حوالی نیست!"
"چه خوب که همه رفته اند!"
پا تند کردم. تندتر، تندتر می بارید.
پشت سرم خوشه های نارس گندم و کرت های سبزی قاطی باران شده بودند.
آه اگر این کفشهای خیس و گل آلود نبودند... من هم ...
چشم می گردانم روی ردیف سبزه ها و ماهی قرمز ها.
یک ماهی قرمز و سیاه متوسط توی یک تنگ کوچولو هست؛ تنگ آنقدر برایش کوچک هست که هیچ نمی تواند تکان بخورد. صاف آن تو مانده و کمی دمش را تکان می دهد...
