تبليغاتX
قاف

قاف

جایی میان بیخودی و کشف

 

من ناچارم از اينجا بروم.

اين براي من سخت هست. من به اينجا عادت كرده ام .

 به خودم ميگويم وقتي چيزي را كه دوست داري رها ميكني قدرتمندتر و آزادتر خواهي بود.

اين همه اش يك بهانه هست... چيزهايي هست كه ميل توضيح اش را ندارم.

به هرحال غمباد ندارد... حالا نه اما بعد، جاي ديگري را دست و پا خواهم كرد. جاي ديگر...!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:14  توسط شيرين  | 

زير پايم خالي بود. دمپاي هاي پلاستيكي از پايم در آمدند و افتادند پايين و دوتا لكه آبي كوچك شدند. آنها را طوري مي ديدم انگار كه بعد از گريه كردن چيزها را تماشا كني. لبه هاش از صراحت افتاده بود.

باد يك دسته موي كوچك بغل گوشم را مي لغزاند. همه من توي موهايم جمع شده بود.

صداي پر پر بال يك كبوتر راه را به من نشان ميداد...

وقتي كوچك بودم بابا نمي گذاشت بيايم اينجا؛ نردبان اما ميگفت بيا. چه بلندي تو و چه سرد. ببين دستهام يخ كرده اند و بوي آهن گرفته اند.

صداي پرپر آمد. پاهام را تكان تكان دادم...

هنوز بودند...هنوز بودم...چه سماجتي!

يك قاصدك كوچكي به طناب رخت چسپيده بود يكي از بالهاي نازك اش گير كرده بود. يك گيرِ كوچكي هست...

دستم را ول كنم...مواظبم...

مي خواهم بدانم چطور ميشود؟ پرنده ها چيزهايي مي گويند...و باد كه ميگذرد هي بيخ گوشم ميگويد سوارشو...سوارشو .

همه چيزآنطورهست كه آدم بعد از گريه كردن مي بيند؛‌انگار رنگ پس داده است دنيا.

باورم نمي شود كه چيزي غير از يك پرنده باشم. نگاهش مي كردم،چه اوجي گرفته بود.نگاه اش مي كردم و خودش بودم...يك حس  نزديك و عميقي بود كه فقط از تجربه اش بر مي آمد.

به جايي تكيه نداشتم اما نمي افتادم. هزار بار خواب اش را ديده ام... اين اوج است، اين ته زندگيست!

فقط ترسوها هستند كه عقب مي ايستند و زندگي را از توي كتابچه هاي راهنما ياد ميگيرند! 

اين كجاي زندگي هست؟

ته زندگي!

سوارشو! دستهات بوي آهن گرفته اند بس كه اين پايه ها را محكم چسپيده اي!

كجا؟ كجا ها مي رويم؟

از با لاي سر خانه ها ميگذريم، بالا ...بالاتر...خانه ها كوچك ، آدم ها دور...جريان هوا را از ميان انگشتهات حس ميكني، دلت مي خواهت چنگ بزني باد را بگيري...

ابرها هم هستند؟

سفيد، خنك...يك لباس قشنگي برايت درست ميكنم مثل حرير مثل پر...

شكل كبوترها؟

شكل كبوترها

صداي پرپر آمد.

كفش چي؟

هيچ چي! چيزي نيست كه پايت را بخراشد...

مثل دويدن روي علف ها؟

مثل شن...مثل برف...مثل آب

مثل خواب؟

مثل خواب

بيدار نمي شويم؟بيدار نمي شويم؟

نمي شويم...

تو داري من را جادو ميكني...

سوار شو...هو... هو...

يك قاصدك چسپيده بود به بند رخت. يك گير كوچكی بود...بند رخت دستش را ول نمی کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 17:20  توسط شيرين  | 

نشانه

  • وقتي صبح چشمت مي افنتد به درخت انار كه از ديشب تا حالا  پر از جوانه هاي سرخ كوچك شده است هيچ نمي تواني بگويي مگر يك "اَ" ممتد! اَاَاَ...

 

  • سر يك كلاس اخمو بودم و سختگير، سر كلاس ديگر برعكس سربه سرشان مي گذاشتم، مي خنديديم، سر كلاس بعدي بيخيال همه چيز،...هه!من دروغ نگفتم...همه آنها خودم بودم! براي كساني كه بارها تو را ديده اند اين بي ثباتي قابل توجيه نيست اما آنها يك بار بيشتر من را نمي ديدند و من مي توانستم هر طوري كه ميخواهم باشم.

گاهي آرزو ميكنم فقط يك بار با هر آدمي برخورد كنم و پيش از آنكه در ذهنش سابقه دار(!) شوم، راه خودم را بگيرم و بروم.

براي اينكه هميشه آدم ها  به جاي اينكه با كسي كه روبه رويشان هست حرف بزنند با سابقه اش-گذشته اش- حرف ميزنند.

 

  • يك كسي يك چيزي خواهد گفت...يك چيزي خواهد شد، يك ستاره اي بي هوا چشمك مي زند...

چهار چشمي ، كمين كرده ام پيِ يك نشانه. ...نشانه!

 

  • يك ياكريم كه  راهش را گم كرده بود تقّي خودش را به شيشه پنجره كوباند. آيا اين يك نشانه هست؟

 

  • هله نوش كن شرابي، شده آتشي به تيزي

سوي من بيا و بستان به دو دست، تا نريزي

و اگر كشي تو گردن ز مي و شراب خوردن

دهمت به قهر خوردن، تو زمن كجا گريزي؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 20:2  توسط شيرين  | 

دستهایم را برای تو می آورم

 

از من زياني نمي رسد

به زنبور در كندو

به پرنده در آشيان

من به حال خودم زندگي مي كنم

زير كلاه خودم

خنده بي دليل من در خيابان ها

از رضايت من است

نمي توانم خاموش باشم

بسانِ مردگان

در ساحت اين جهان زيبا

رشدي اونور/ دستهایم را برای تو می آورم (گزیده ای از شعر ترکیه)

 

-------------------------------------

پ.ن: امروز اولين ردپاهاي بهار را نوك  شاخه هاي انجير ديدم! اين انجيرها يك چيزيشان مي شود، همه اول به فكر برگ اند بعد ميوه؛اينها از خواب بيدار نشده دارند ميوه مي سازند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 14:54  توسط شيرين  | 

باران مي بارد ها!

-          باران مي بارد ها! باران مي بارد...

-           واي خفه ام كردي! ده بار اين را گفتي

-          خوب ولي تر تميز شدم ها! سالي يك بار بيشتر كه رنگ صابون را نمي بينم!

-          غر نزن. بيشتر براي چه؟ مي خواهي فرسوده بشوي؟

-          موهام را ببين. خود برف شده لامصب!

-          ...

-          چه باراني! بهار مي آيد ها!

-          واي...

-          چي چي دارمي نويسي؟

-          فرمايشات تو را.

-          بنويس من ليسانس دارم!

-          چي؟! تو اصلا خواندن بلد نيستي!

-          حالا بنويس خب

-          من كه نمي توانم دروغ بنويسم

-          راست و دروغ دخلي به من ندارد. اينجا دنياي همه چيزهاست ها!

-          بفرما: "ميرزا ليسانس دارد." خب كه چي ؟

-          دستت درد نكند.

-          تمام شد؟

-          نه...يك چيز ديگر هم بنويس.

-          چي خب؟

-          بنويس... باران دارد مي بارد ها!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:0  توسط شيرين  | 

اسفند

 

-  وقتشه كم كم بيدار شي.

-  سرده هنوز  ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 19:23  توسط شيرين  |