
مي گويد: " يادم رفت توش فلفل بريزم!"
- چه فلفلي؟
- فلفل سياه
- توي سالاد؟؟!
- آره! خيلي خوب مي شه!
ميان اين روز ابري، من ترا صدا زدم. من ترا ميان جهان صدا خواهم كرد. و چشم به راه صدايت خواهم بود. و در اين دره تنهايي، تو آب روان باش و زمزمه كن. من خواهم شنيد.
هرچه موهايم را شانه كردم
ديگر هيچوقت صاف نشد...
عمري دگر ببايد بعد از وفات مارا
كين عمر طي نموديم
اندر اميدواري
اندر اميدواري...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط شيرين
|
در شبِ باران به خاک ریخته گاهی
بوسه ابری که دل سپرده به ماهی
فاضل نظری
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط شيرين
|
اي خاطره ات پونز
نوك تيز ته كفشم
اين صندل رسوايي
اين صندل رسوايي...
--------------------------------------
پانوشت:اولين بار آن وقت ها كه آلبوم "ترنج" نامجو تازه در آمده بود، "رو سر بنه به بالين" اش را شنيده بودم و خيلي مايل بودم يقه خواننده اش را بگيرم وسرش فرياد بزنم: خفه شو!
آخر آدم وقتي تصور مي كند مولانا اين شعر را در چه وضعيتي گفته و چه حسي پشتش بوده بعد اين را مي شنود... بيشتر به يك جور پوزخند شبيه است. چطور مي شود با ريتم و قر و اطوار اين شكلي به كسي خطاب كرد : "تركِ من خرابِ شبگرد مبتلا كن!"
بعد از آن "همراه شو عزيز" و خود "ترنج" را شنيده بودم و البته از اين دوتا بدم نيامده بود.
گذشت و گذشت تا حالا كه همه آلبوم ها و كارهايش يكجا به دستم رسيد.
واي خداي من! تنها تركيبي كه براي توصيف اينها مي توانم به كار ببرم "ديوانه بازي هاي گُل درشت" هست!يغور و شلخته! مستي و ديوانگي كه پر از ظرافت باشد البته كه ته قشنگي هست...يك جوري كه همه چيزها را از چهارچوب و جاي اصليشان بيرون مي كشي ، با اين وجود چيزي كه حاصل مي شود سبكي رهايي و زيبايي هست.
اما خب ميان اينهمه چيزهايي هم پيدا كردم كه خوش آيند بود. مثلا "هيچ" اش: بنگر به جهان چه طرح بربستم، هيچ...ايني كه حالا دارم مي شنوم هم خيلي قشنگ هست، "شيوه نوشين لبان".
و اين "پونز" كه چشمم را گرفته است.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:41  توسط شيرين
|
احساسِ تشنه اي را دارم كه از بي آبي به نوشيدن آب شور دريا مجبور شده!
يا گرسنه اي كه از بي غذايي به خوردن گوشت مرده تن داده باشد!
زندگي به چه بهايي؟
آن هم من كه فريادهاي مستانه قلبم گوش فلك را كر كرده بود كه:
" من نور خورم كه قوت جان است!"
زندگي به چه بهايي؟ زندگي آيا تا چه حد ارزشمند است كه بابتش...
گفتي : هميشه ايده آل هايمان را تقليل مي دهيم تا دست يافتني تر شوند!
كاستن و كاستن و كاستن... تا كجا آخر؟
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:32  توسط شيرين
|
نكته طلايي 1: نمك هاي محلول در آب احتراق چوب را به تاخير مي اندازند.
زير "نمك هاي محلول در آب" خط مي كشم.
نكته طلايي 2 : بريدن درختان در فصل پاييز انجام مي شود، چون در پاييز شيره درختان كمتر است...
...
حالا پاييز است!
كتابم را مي بندم و سرم را روي ميز مي گذارم. ميز چوبي با سطح سفيد و صيقل خورده استحاله درخت است.
توي سرم پر از صداي افتادن درخت مي شود.
آدم موجود وحشتناكي است؛ در حاليكه پايه هاي وجودش روي يك جور سنگدلي ناگزير بنا شده است.
چقدر ميز چوبي من عادي و طبيعي به نظر مي رسد، و اين چقدر غم انگيز هست!
من كبوترها را ديده ام كه براي يك وجب جاي بيشتر به جان هم مي افتند و حتي جوجه هاي نورس خودشان را با نوك زدن هاي مكرر مجروح مي كنند.
اين بي عاطفگي چيزي نيست كه مختص انسان باشد.
من علفهاي هرز را از خاك بيرون كشيده ام، اما بين خود گياهان كمتر چيزي شبيه اين سنگدلي ديده ام. آنها براي به دست آوردن نور رقابت مي كنند و بيشتر و بيشتر قد مي كشند. ريشه ها شان را تا مي توانند در دل خاك پخش مي كنند اما كدام درختي خم شده است تا علف ترد هرزي را از خاك بيرون بياورد؟!
حالا پاييز است...
توي سرم پر از صداي افتادن درختهايي مي شود كه ...عاشقشان شده ام!
------------------------------------------
ياد "تنهايي پر هياهو" مي افتم و آن جمله كه هي تكرار مي شد:نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان انديشمند!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:12  توسط شيرين
|
مي دانستي غم چقدر قشنگ است؟ دلتنگي ... دلتگي كه سينه ات را لبريز ميكند.
يك حفره توي قلبت باز مي شود و سرريزِ سرخ و زرد و نارنجي... تمامي ندارد.چشمت به درختها مي افتد، پاييز مي شود.
حس مي كنم سرما را دوست دارم. ليوان چاي ام پررنگ تر ميشود و عطر تو را مي گيرد و عطر باران را...
---------------
پ.ن: چه خوب شد كه اين را پيدا كردم! چقدر نوازش دارد.چقدر به درد حال من مي خورد.اين را بشنويد: امليا رودريگز/اولين عشق من
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:42  توسط شيرين
|