زير پايم خالي بود. دمپاي هاي پلاستيكي از پايم در آمدند و افتادند پايين و دوتا لكه آبي كوچك شدند. آنها را طوري مي ديدم انگار كه بعد از گريه كردن چيزها را تماشا كني. لبه هاش از صراحت افتاده بود.
باد يك دسته موي كوچك بغل گوشم را مي لغزاند. همه من توي موهايم جمع شده بود.
صداي پر پر بال يك كبوتر راه را به من نشان ميداد...
وقتي كوچك بودم بابا نمي گذاشت بيايم اينجا؛ نردبان اما ميگفت بيا. چه بلندي تو و چه سرد. ببين دستهام يخ كرده اند و بوي آهن گرفته اند.
صداي پرپر آمد. پاهام را تكان تكان دادم...
هنوز بودند...هنوز بودم...چه سماجتي!
يك قاصدك كوچكي به طناب رخت چسپيده بود يكي از بالهاي نازك اش گير كرده بود. يك گيرِ كوچكي هست...
دستم را ول كنم...مواظبم...
مي خواهم بدانم چطور ميشود؟ پرنده ها چيزهايي مي گويند...و باد كه ميگذرد هي بيخ گوشم ميگويد سوارشو...سوارشو .
همه چيزآنطورهست كه آدم بعد از گريه كردن مي بيند؛انگار رنگ پس داده است دنيا.
باورم نمي شود كه چيزي غير از يك پرنده باشم. نگاهش مي كردم،چه اوجي گرفته بود.نگاه اش مي كردم و خودش بودم...يك حس نزديك و عميقي بود كه فقط از تجربه اش بر مي آمد.
به جايي تكيه نداشتم اما نمي افتادم. هزار بار خواب اش را ديده ام... اين اوج است، اين ته زندگيست!
فقط ترسوها هستند كه عقب مي ايستند و زندگي را از توي كتابچه هاي راهنما ياد ميگيرند!
اين كجاي زندگي هست؟
ته زندگي!
سوارشو! دستهات بوي آهن گرفته اند بس كه اين پايه ها را محكم چسپيده اي!
كجا؟ كجا ها مي رويم؟
از با لاي سر خانه ها ميگذريم، بالا ...بالاتر...خانه ها كوچك ، آدم ها دور...جريان هوا را از ميان انگشتهات حس ميكني، دلت مي خواهت چنگ بزني باد را بگيري...
ابرها هم هستند؟
سفيد، خنك...يك لباس قشنگي برايت درست ميكنم مثل حرير مثل پر...
شكل كبوترها؟
شكل كبوترها
صداي پرپر آمد.
كفش چي؟
هيچ چي! چيزي نيست كه پايت را بخراشد...
مثل دويدن روي علف ها؟
مثل شن...مثل برف...مثل آب
مثل خواب؟
مثل خواب
بيدار نمي شويم؟بيدار نمي شويم؟
نمي شويم...
تو داري من را جادو ميكني...
سوار شو...هو... هو...
يك قاصدك چسپيده بود به بند رخت. يك گير كوچكی بود...بند رخت دستش را ول نمی کرد...