تبليغاتX
قاف
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
پرنده ای پرید

 

ﭙﹷ‍‍‍  ﺭﹶ ﻨ    ا    

                ﭙﹷ         د . . .        

         

 ناگهان از جایش بر می خیزد، عرض اتاق را چند بار می پیماید  و    دوباره پشت میزش برمی گردد  و روی صندلی قدیمی اش می نشیند.

چشمهایش را به هم می فشارد...هجوم چیزی، خاطره ای ...فکری را به ذهنش ...که نه، در وجودش احساس میکند.

مشتش را روی میز می کوبد و درحالیکه شقیقه دردناکش را می فشرد، روی کاغذ چیزی مینویسد.

کلماتی دردناک و گنگ بر لبهایش جاری میشود:

دیوار...دیوار....به زنجیرت میکشم!...پوچی محض...گم شو عوضی...پرومته کجاست؟ ﻧ ...ﻣﻳ..ﺩﺍ..ﻧ..ﻣ..

خودکارِ بی مصرف!.... دارَت می زنم!...آدمهای کوچولو...ﻣ...ﻣرغ خانگی...

خودکارش را روی میز انداخت، بلند شد و پنجره را گشود، باران نم نم  میبارید، هوای سرد شبانگاهی را توی سینه اش فرو داد...شهر همه در خواب بود...

با سر انگشتهایش روی شانه اش را مالش داد...مدتی بود دردی را روی شانه هایش احساس میکرد؛ دیگر سردردش را فراموش کرده بود...دردی که روی کتفش احساس میکرد لحظه به لحظه بیشتر میشد...رفت تا مسکنی برای دردش پیدا کند؛ ناگهان درد اوج گرفت؛...آ...آ...آخ...در حالیکه دو دستش را محکم روی شانه هایش میفشرد، روی زمین خم شد،درد دست بردار نبود! شدید و شدید تر میشد...

دیگر فقط روی زمین مچاله شده بود و از درد فریاد...نه،...نعره میزد! صدایش در صدای رعد و برقی که گاه به گاه اتاق نیمه تاریک را روشن میکرد گم میشد. دستهایش روی شانه هایش بود. برجستگی چیزی را زیر پوستش احساس میکرد. آنقدر دردناک بود که از حال رفت.

 

***

آرام چشمهایش را باز کرد. به پشت کف اتاق افتاده بود ، چشمهایش را که گشود سپیدی سقف را دید و پر کوچکی روی هوا  که چرخ زنان پایین می آمد.

مدتی به ذهنش فشار آورد تا به یادش آمد چه بر او گذشته؛ دیگر دردی احساس نمیکرد اما تمام تنش از سرمای اتاق می لرزید. پاشد تا پنجره را ببندد. دور و برش پر از پرهای ریز و درشت بود.شانه هایش سنگین بود و احساس کوفتگی میکرد.آرام دستش را به طرف شانه اش برد، نوک انگشتهایش به برجستگی نرمی برخورد...وحشت زده و سراسیمه جلوی آینه رفت...

خدای من! ...چه میدید؟ باور کردنب نیست...روی شانه هایش دوبال سپید رنگ بزرگ که تا کمرش میرسید روئیده بود! با ترس و تعجب روی بالها دست کشید...اوه خدای من!...خیال نبود...

پیش از آنکه هر حس و فکر  دیگری به ذهنش برسد، عطش عجیب و جنون آمیزی برای پرواز احساس کرد!...

بی اختیار به طرف پنجره رفت و روی لبه پنجره ایستاد، شهر زیر پایش بود و نسیم صبحگاهی بالهای تازه روئیده اش را نوازش میکرد. آرام دستهایش را دو طرف بدنش عمود گرفت و بعد پایش را از روی لبه دیوار برداشت...

 

***

اولین شعاع های آفتاب چهره شهر را روشن میکرد. رهگذرانی تک و توک توی خیابان ها پیدا میشدند.

جسد مردی روی آسفالت خیابان بود و دور و برش پر از پرهای سپیدِ کوچک و بزرگ...

 

                                                

 

----------------------

قلم را زمین میگذارم و کش و قوسی به کمرم میدهم.

مردی که پرنده شد، پرنده نبود...فقط عطش پرواز داشت!

شاید نباید به این راحتی او را تمام میکردم...نباید به این راحتی او را از پنجره پرت میکردم!

اما.. اما...کجای دنیا جایی برای مردی با بالهای سپید دارد؟...من...من ناچار شدم.

 او را تا لبِ پنجره بردم، بعد آرام زیر گوشش زمزمه کردم: پرنده سپید من، بپّر...بپّر!

و بعد با دو دست او را به جلو راندم! آنوقت دیدم که او یک نقطه کوچک شد!

 

آه من  من چه کردم؟...برگشتم...، دیوارهای لخت اتاقش دشنامم میداد...اتاق فقط یک میز بود و یک صندلی و یک مشت کاغذ و...دیوار...و دیوار و دیوار و دیوار...

پشت میز او می نشینم ، چشمهایم میسوزد...چشمهایم را میبندم و برای دیوارها میخوانم:

 

نه...،

 دیگر از آن پرنده خیس

از آن پرنده ی خسته خبری نیست

روی دیوارِ آن سوی پنجره

کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود

 

امروز هم اگر کسی صدایم کرد

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بیاندیشم

میخواهم به آن پرنده خیس، به آن پرنده خسته

به خودم بیندیشم...!

گاهی اوقات مجبورم

حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم

همین خوب است

همین خوب است!

 

وبعد یهو بغضم می ترکد، "که او نیست"...و پاره های خیس روی ورقهایش میچکد...جمعشان میکنم که بروم از آنجا...چشمم به کاغذی میافتد ...پرهای کوچک را کنار میزنم و آخرین شعر او را  میخوانم:

 

می گویند پروانه خیسی

که زیر بوته باد مرده بود

دیگر خوابِ عطرِ انار و

شکوفه ی نرگس نخواهد دید

 

باورش دشوار است!

 

اردی بهشت خواهد آمد

آبان ها خواهد گذشت

و بعد...

مردمانِ بعد از من

از من، به ماه بد نخواهند گفت

فقط اتفاقی افتاده

چیزی دیده

حرفی شنیده

پرنده ای پریده...!

 

میروم...دیوارها میمانند تنها...هنوز دارند مرا فحش میدهند...

و...تمام میشود.

------------------------------------------------

 

 بر میخیزم، هوا دیگر روشن شده، کاغذهایم را جمع و جور میکنم. بدنم حسابی کوفته است، کتفم تیر میکشد...فکر کنم  به خاطر این است که  این چند روزه کیف مدرسه ام خیلی برایم سنگین شده.

 

+ نوشته شده در 23:2 توسط شيرين.
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
آبیِ سرخ!

یاد آر آن هنگام که خلقی بر خالقِ خود می شورد. و این شورش از آن روست که صنع و صانع در هم نیستند.../بر این "تمایز" می شورد.

یاد آر آن هنگام که خلقی بر "خود" ، بر "خالق" خود...بر هرچه این "دو" را می سازد، می شورد.

و این "شورش" ، "علت" و "معلول" را  در هم میامیزد. آن هنگام این "دو" ، "یک" میشوند! (شورشی)

---------------------------------------------------------------------------------------

آبیِ سرخ

باد پرده را توی صورتم میزند

صدای گامهای کسی را میشنوم...من که در خانه تنهایم! آب دهنم را قورت می دهم و گوشهایم را تیز میکنم.

دور و برم را می پایم. صدا از کجاست؟ نگاهم پنجره باز را می پیماید و به پشت بام میرسد.

ها...گوش کن! صدا از اینجاست...باورم نمیشود. صدا از طرف نقاشی نیمه کاره ام ، روی دیوار پشت بام می آید.

چشمم به گوشه نقاشی میافتد، آنجا که آن روح آبی رنگ را کشیده ام. هاله آبی رنگ بزرگ و بزرگتر میشود...نه...از دیوار بیرون آمده...دارد به من نزدیک میشود...خدای من! لرزش خفیف ترس تمام پیکرم را در برمیگیرد.

همینطور که  پشت میز نشسته ام ،میخکوب شده ام...نه توان فریادم هست نه گریز...

هاله ی آبی رنگ از پنجره داخل اتاق میریزد.

دستهایش را عین خوابگردها بالا آورده ...صدای خش خش قدمهایش آزارم میدهد.

حالت دستهایش طوری است که احساس میکنم میخواهد گردنم را با فشار دستهایش خرد کند...

نه...باورم نمیشود!...من او را برای تنهایی خودم نقاشی کرده بودم...تصویری از "روحی مطلق"! من این روح آبی رنگ را با روح خودم کشیده ام! وقتی که زنجیر ماده بر پای روح سنگینی میکرد،این تصویر چقد برایم آرامش بخش مینمود...

نه باورم نمیشود...مخاطب حرفهایم، تصویر عقده هایی که زنجیری خاک را می آزارد ...

 با همین رنگهای روغنی محصول شرکت شیمیایی افسون کشیده بودمش!

 

دستهایش بالا آمده اش وحشتناک مینماید...

عرق سردی روی پیشانیم نشسته...حس گزنده ای تمام وجودم را فرامی گیرد:

 شورش "مخلوق" علیه "خالق"!

خیلی نزدیک شده...بوی تند رنگ توی صورتم میزند.تماس انگشتهایش را روی پوست گردنم احساس میکنم...

حالا دیگر فقط چشمهایم را بسته ام و محکم به هم فشار میدهم.

تماس انگشتهایش انگار آب یخی را زیر پوستت تزریق کند...چیزی درونم جاری میشود...

 

****

 

آرام چشمهایم را باز میکنم...روح آبی رنگ پیش رویم نیست.چشم میگردانم، همه چیز سرجایش است.باد با پرده بازی میکند و گاه کاغذهای پیش رویم را میجنباند....همه چیز همان است الٌا "من"...حلول چیزی را درنم احساس میکردم حس عجیبی داشتم. انگار "دو تا" شده ام...نه...نه  "یک" ی شده ام...

آن سان که پدر ، پسر و روح القدس در هم "یک"ی میشوند.

بلند میشوم سرتاسر اتاق را مینگرم...چشمم به آینه میافتد خودم را میبینم اما...

آن طور که "پیرمرد خنزر پنزری" راوی را مینگرد!

اولین بار است که خودم را دیده ام؟موهایم را از روی پیشانی عرق کرده ام کنار میزنم... چشمهایم را تابه حال ندیده بودم؟! ها..؟

 

 مَعووووو...تالاپ...

از جا میپرم...چه بود؟ به طرف پنجره میروم...

آه ...خدایا...چه میبینم؟

قوطی رنگ قرمز از بالای دیوار روی گوشه نقاشی ام چپه شده...به جای روح آبی رنگ لکه ی سرخ بزرگی خودنمایی میکندد...

سراسیمه پای دیوار میروم...نوک انگشتهایم را روی پوست خیس و سرخ دیوار میکشم....سرخ است و گرم...

 

نام ترا تا بامِ دیوارِ بلند شهر خواهم بُرد

زآنجا ترا بر خوابِ این خوش باوران آوار خواهم کرد

 

هر بار عزمی داشتم چیزی مرا از کار وا میداشت

اما قسم بر نام تو این کار را  این بار خواهم کرد

 

دیگر نیارم طاقت دلتنگی دور از تو بودن را

آری ... همین فردا تو را دیدار خواهم کرد

 

یک بار دیگر درتو- ای آیینه ی باور نما، خود را

می یابم و این خویشِ در تسلیم را انکار خواهم کرد...

 

 

+ نوشته شده در 18:33 توسط شيرين.