تبليغاتX
قاف
سه شنبه سی ام خرداد 1385
پاورقي

 

فيزيك مي گويد و…فروغ! من كه نميدانستم…

بقاي صوت در محيط…

" تنها صداست كه مي ماند"!

دارم ميشنوم…

اينجا كجاست؟ چقدر بوي كوير ميدهد…

و صداي تو كه مانده است…

تيريبونِ تنها…سي سال مرا به عقب ميبرد…

اما افسوس

دارند تمام حرفهاي خود را به اسم تو سنجاق ميكنند…

نفسهايت هنوز اينجايند

و اسمت

و…

سنجاق هاي اينان!

 

-------------------------------------------------------

پاورقي

چه ميخواستم بگويم…؟ آها…

؟ : "علامت سوال" با ادامه بحث تروريسم، (خشونت در دين) آپ شد.

و…و…

ف ش ش ش ب: بار ديگر فرياد ميزنم: "اينجا تهران نيست- كوفه است!"

 

 

+ نوشته شده در 16:14 توسط شيرين.
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385
بزرگراه

 

بـ ــ ــ ــ ــ ﺰرگــ ــ ــ ــ  را ه ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

بزرگ بود

        و از اهالي امروز بود

             و با تمام افقهاي ِ باز نسبت داشت

            و لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد

                                                   و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت

 ولي نشد كه روبه روي وضوح كبوتران بنشيند

                   و رفت تا لبِ هيچ!

                   و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ميان پريشاني تلفظ دردها

                                    براي خوردن يك سيب

                                                   چقدر تنها مانده ايم...

 

آخرين روزهاي بهار مي گذرد. اين روزها...اين روزهاي گرم، سالها پيش ، روزهاي حادثه بوده.

29 و 31 خرداد....نه...نه ...نميخواهم اداي تقويم را در آورم...

راستش دنبال بهانه مي گشتم تا از روح هاي بزرگ بگويم، روح هاي بزرگي چون...اوه چه ساده به بهانه جويي خود اعتراف كردم!

 

29 خــــــرداد...كويـــــري آغوش داغ كوير را ترك گـفت ...نگاه كن! "آسمانش را گرفته تنگ در آغوش".

كويري تو ...تو  پُل بودي! پل؟ پلي بين "دست" و "دين" ما. تا  دستهامان را به دينمان كه بر بلنداي طاقچه ي تقدسهاي بي مصرف از يادها رفته بود برساني.

و حالا كه خوب نگاه ميكنم مي بينم تمام كلام تو،  تلاش تو  گوياي اين سخن تولستوي بود: "ايمان آن چيزيست كه با آن زندگي كني!"

 

اي علي ياد تو، نام تو، گفته هاي تو، افكار تو همه براي من نوعي نماز است كه مرا به خدا نزديك و نزديك تر مي كند. تو اي علي! در همه نمازهاي مخلصانه ما حضور داري و ما را در همه پرواز ها به آسمان همراهي مي كني، بر همه مجاهدين كه در راه حق به افتخار شهادت نائل مي شوند، تو شاهد و شهيدي.

 

 

31 خــــــرداد...يتيمان جنگ زده لبنان... با ديددگان اشك آلود زمزمه ميكنند: "مرد صالحي يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص و ...رفت!"

 

يك شب در تنهايي همانطور كه داشتم مي‌نوشتم، چشمم به يك نقّاشي كه در تقويمي‌چاپ شده بود، افتاد. يكي از نقّاشي‌ها زمينه‌اي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع كوچكي مي‌سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت، خيلي كوچك بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانه‌اي نوشته شده بود:«من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي‌دهم و كسي كه دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».كسي كه به دنبال نور است! كسي مثل من! آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقّاشي خيلي گريه كردم.هنوز پس از گذشت اين مدّت، نمي‌توانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درك كنم.

 

از اين روح بزرگ همواره در شگفت بوده ام. مرد مبارزه، مرد خشونتِ جنگ و در عين حال بي نهايت لطيف، داراي شعور و احساسي عميق و در يك كلمه روحي شاعر! اين روح چقدر مرا ياد علي مي اندازد!

 

هميشه به مصطفي مي گفت: ‹‹ تو حضرت علي نيستي، كسي نميتواند مثل او باشد. فقط حضرت امير آنطور زندگي كرد و تمام شد.›› و مصطفي همچنان كه صورت آفتابخورده اش باز ميشد و چشمهايش نمدار، مي گفت: ‹‹ نه... درست نيست؛ با اين حرف داريد راه تكامل در اسلام را ميبنديد. راه باز است. پيامبر ميگويد هر جا كه من پا زدم امتم هم  مي تواند، هركس به اندازه ي سعه اش.››

 

 

                             

 

       ***

..شمايان...روح هاي بزرگ! اينك شما رفته ايد. ما مانده ايم و رد پاي سرخ هجرت شما...هنجره تنگم...ميخواهد كلام شمايان را فرياد كند، اما ميبينم كه چه حقيرم در برابر طنين كلامتان...

وجودم ملتهبانه بهانه ي چون شمايان را ميگيرد...

آن شمع را در من هم بيفروزيد.

چشمانم ميسوزد و از پس پرده اشك ميبينم آن شعله در نگاهم جوانه زده!

اوه...بزرگ مرد...بزرگ مردان...مي ترسم...مي ترسم زمان ظالم، اين تاريخ خونخوار كه چون شماياني را از ما گرفت اين بار  آواي كلامتان را نيز از ما بگيرد.

مي ترسم اين معصومان...اين " شيطانهاي معصوم" ، فرياد شمايان را با رشته رشته ي تسبح هاشان حلق آويز كنند!

مي ترسم...

مي ترسم...تنها يك "نام" شويد...

"خيابان" شدنتان مرا ميترساند...

ميترسم...وقتي "بزرگ مرد" را "بزرگ راه" مي كنند!

 

                     

 

 

 

* پاره هاي آبي از "نيمه پنهان ماه" (چمران به روايت همسر شهيد.)

* پاره ي سبز را هم چمران سرود.

 

 

+ نوشته شده در 15:43 توسط شيرين.
چهارشنبه دهم خرداد 1385

پس از مدتهاي مديد(!)  وبلاگ "علامت سوال رو آپ كردم.

 

 

بحث جالبيه با عنوان: تـِـرورﻳــم.

 

 

دوستان عزيز و علاقه مند به اين مباحث، به "؟" دعوتتون ميكنم.

 

 

+ نوشته شده در 19:0 توسط شيرين.
جمعه پنجم خرداد 1385
هیدارا

      

           هیدارا

 

                      

 

 

شما آنگاه که آرزومند اوج گرفتن اید روی به بالا دارید و من روی به پایین، زیرا که اوج گرفته ام *

 

 

 

هیدارا بر کرانه آسمان گام بر می داشت، بالهایش را در عظمت سپیدِ تنهایی اش میگشود. حالت ابر گونه ای بود؛ سپید...سپید...سپید...خیس و خنک ،لطیف...

خلأیی سرشار، لبریز از نور...مجرد، مطلق...بی نیاز به کس،بی کس!

اوه...که چه زیبا  بود، گام برداشتن در چنین اقلیمی...

اما گاه که چشمش به آن کلوخِ رها شده در آن گوشه از فضای لایتنهاهی می افتاد تمام پیکرش را حس مرموزی در خود می فشرد.

 

***

 

هیدارا در برابر خالق ایستاده بود. تمام پیکرش از عظمت وجودِ پیش رویش می لرزید:

 

-          می خواهم برگردم خالق!

برگردی؟!

-          آری...آری...

چرا هیدارا؟... مگر تو نبودی که چون کودکی گم کرده مادر به آغوش تنهایی گریختی؟

-     من بر کرانه ی آسمانِ تو گام برداشته ام. اما هر بار که چشمم بر آن پاره متعفن می افتاد... اوه...خالق... من...من انسانم...به آنان که در پوکی خاک کرم وار می لولند می اندیشم...خالق میخواهم برگردم...

تو در تنهایی چنان می زیستی که گقتی در دریایی و دریا تو را میکشید...دریغا میخواهی باز به کرانه بر آیی؟ میخواهی باز خود بارِ تن را بکشی؟

پاسخ داد:" من آدمیان را دوست می دارم! "

-          مگر نگفتی که خالق در تو بزرگ شده است و غیر آن تو را پست مینماید؟** و عشق به آنان تو را مرگ آور است؟

هیدارا پاسخ داد: سخن از عشق به آدمیان در میان نیست! آنان را هدیه ای خواهم برد. 

 

خالق...خالق...دیریست که میپندارم فراشدنم را فرو شدنی است. که "کمال" فواره ایست که در اوج سقوط را می پذیرد...خالق...من نمیخواهم در اوج به سکون برسم!

من از پستی و پلشتی خاک گریخته ام و اینک از پاکی آسمان می گریزم!

چه بگویم و چه گله کنم از این سرشتِ بی قرارم که نه تاب فراز را دارد نه فرود!

خالق زیر لب زمزمه می کرد:

 

" زردشت به کوه سبلان رفت، موسی به کوه طور رفت، عیسی تنها می رفت، تنها می خفت، محمد به حرا رفت. پس از آن هم چه بسیار کسانی که به کوه تنهایی خود رفتند و در اوج شدند، آن هم چه رفتنی! به خود آمدند و برگشتند، برگشتند و بت ها را شکستند!"***

 

آنگاه  به آرامی و مهربانی  بالهای هيدارا را نوازش کرد: بالهایت چه؟

هیدارا مصمم پاسخ داد: نمی خواهمشان!

 

خالق در او می نگریست، چشمهایش آغاز انسان را به خاطر مي آورد:

 "من میدانم آنچه را شما نمیدانید!"

-          آه که چه سخت ستمکار نادانی!

چشم و دل هیدارا از این عتاب همچون پر شکوه ترین ستایشی که از ازل به زبان خالق رفته بود از شکر و اشک لبریز شد.

-          چه هدیه... چه حرفی بر آنان میبری؟

هیدارا چشمهایش را بر زمین دوخته بود...آوای کلامش سکوتِ ملکوت را در هم می شکست:

 

" تا آنجا که ممکن است بارِ بشر را بر دوش کشیدن؛ این است نیکوترین اندرز من!"****

 

خالق دستهایش را برهم کوبید آنگاه در چشم برهم زدنی بالهای سپید نا پدید شد. سپس چون پدری که فرزندش را برای نبردی آماده میکند به دستی "شمشیر" و به دست دیگرش "ترازو" داد که این دو ابزارِ نجات انسانند.

 برو هیدارا...

و آخرین کلام را بدرقه راهش کرد:

 

نه در جایت بمان!

نه در حالت بمان!

همواره روحی مهاجر باش

به سوی مبداء، به سوی مقصد، به سوی آنجا که می توانی انسان باشی!

به سوی آنجایی که می توانی انسان باشی!

به سوی آنجا که می توانی جهاد کنی!

به سوی آنجا که می توانی از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری!****

 

و آنگاه با چشمان بی نهایتش دید که هیدارا پایین و پایین تر رفت و... یک نقطه ی کوچک شد.

 

 

 

و اوست که چون صوفی نیست، شیعه است، بودایی نیست،   مسلمان است- در همین معراجِ تجرد نمی ماند، باز میگردد به سوی خاک به سوی خلق، با کوله بار سنگین " مسئولیت"، بار سنگین "امانت"...*****

 

 

-----------------------------------

* نیچه

**  عَظُم الخالِقُ فی اَنفُسِهم و صَغُرَ ما دونَهُ فی اَعیُنهِم./علی(ع)

*** مقدمه ای بر" اراده ی معطوف به قدرت" /محمد باقر هوشیار

****ژید

**** میعاد با ابراهیم

*****نیایش/علی شریعتی

 

(و پاره های ديگري از هبوط، چنین گفت زرتشت و...)

 

 

 

+ نوشته شده در 0:14 توسط شيرين.