تبليغاتX
قاف
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
نیستم

 نیستَم!

«هر روی آورنده ای روزی پشت کند و آنچه پشت کرد گویی هرگز نبوده است!»*

 

                       

همگان در پی اثباتِ "بودن" خویشند

"فکر میکنند" که هستند..."احساس میکنند" که هستند...

 و من...

هه!

 مدتهاست که دریافته ام هرگز نبوده ام!

من روی می آورم و روی برمیگردانم پس "نیستم"!

 

در غربت دیرین دیاری از دور چهره آشنایی از شوق لبریزت میکند...صدایش میزنی که آآآهای...همشهری...

می ایستد نگاهت میکند...

میدوی به سمتش...

اما..

نزدیک که میشوی...

داری نفس نفس میزنی که... لبخند بر لبهایت می ماسد:

ﺑﺑ...بخشید...اشتباه گرفتم!

برمی گردی –روی بر میگردانی- تا بروی "بی خودی" ات را طی کنی... دلت هوای آن شعر سهراب را میکند: 

اهل کاشانم اما

شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است...

 

 غافل از اینکه دیارِگم گشته را همدیاری نیست!

اما برای آنکه اهل و اهلیِ این دیار شده است ، گریز بی معناست. رفتن ... روی برگرداندن...

و "بودن" نیز ازآن اوست... او هست چون نرفته، روی برنگردانده...

او هست چون "هست"!

 

 -------------------------------------------------------------------------

لِکُلِّ مقبلٍ اِدبار، و ما اَدبرکاَّن لَم یَکُن.[علی(ع)]

 

 

+ نوشته شده در 1:45 توسط شيرين.
جمعه بیستم مرداد 1385
ویرانه

 

و ﻴــــــر ا ﻨﻪ

 

 

كِي همه اين كتابها را خواهيم سوزاند!؟

اين آوايِ ژيد چون پتكي بر سر تمام انديشه هايم فرو مي آيد

و من مخاطب او ، ناتانائيلِ او خواهم بود!

سر در صورت پنجره فرو می برم، پشت سرم چیزی شبیه "ویرانه" ای شعله میکشد...

به آغوش معصوم جهالت پناه می برم.

ها..."جهالت"!

 میخواهم به سبک اجداد نخستینمان در پی کشفِ  "همه چیز"  بر آیم...

دست بر آتش برم تا...تا...کشف سوختن!

تا کشف بال پروانه به شیوه ی معصوم کودکی

آب بی فلسفه خوردن

توت بی دانش چیدن

نمک همین ورقها را میخوری و نمکدان...

بگذار...تمام شکستنی ها بشکند!

«برای من خواندن اینکه شنهای ساحل نرم است کافی نیست. میخواهم پاهای برهنه ام آن را احساس کند!»

دفترچه کوچک آبی رنگم را می گشایم؛ حلاج فریاد میکند:

بر تو فریاد میزنم! ای وای بر دلهایی که دیریست محروم مانده اند از ابرهای تجلی. آنجا که حکمت چون دریا انباشته شده است.

بر تو فریاد میزنم ، ای وای برای آنچه عقلا اخطار کرده اند! از آنان همگان چیزی به جز آثار ویرانه ها در کتابها برجای نمانده است تا بتوان دیدار کرد!

دفترچه را میبندم. به آغوش شعله اش می سپارم!

 

 

 

----------------------------------------------------------

آخرین شعر من را با عنوان "ایستاده می آیی" در "اینجا تهران نیست-کوفه است" بخوانید.

« ماده به دلیل داشتن"ویژگی های خاص"محدود است» ...توضیحات بیشتر را در "علامت سوال"بخوانید.

 

+ نوشته شده در 2:2 توسط شيرين.
شنبه هفتم مرداد 1385
آلیس در سرزمین عجایب

آلیس در سرزمین عجایب  

 

"از بودن خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی میکند. این کفش تنگ و بی تابی فرار!"

... بر تجربه "خوارداشت بزرگ خود" می نگریستم :" آنگاه که از نیک بختی خویش به تهوع آیید و از خرد و فضیلت خویش."

 

نه بزرگی نه حقارت...شده بودم شبیه یک "هیچ"ِ بی شکل!

حبابها هرچه بزرگتر میشوند تُهی ترند...آنقدر درونشان پر از خلاءِ هوا میشود تا...

....به مرز ترکیدن رسیده ام!

تمام زمین یک نقطه شده بود و جسم من چه حقیرانه در آن بزرگ مینمود! شده بوم مثل آلیس در سرزمین عجایب!...یکهو شربت را سرمیکشی و ...همه چیز کوچک میشود!

از تنگی دیوارها در عذاب بودم

از تنگی این کفش

    تنگی پنجره

از این "درِ تنگ"

از تنگی دل...

 

آنگاه پیام رسید:

«...تا آنکه زمين با همه پهناوري بر آن ها تنگ گشت و بلكه از خود دلتنگ گشتند و دانستند كه جز لطف او ملجاء و پناهي نيست...»*

 

               پناهی نیست   

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------

*توبه/117

 

 

+ نوشته شده در 4:56 توسط شيرين.