تبليغاتX
قاف
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
عجب صبری خدا دارد...

                                                                 

 

چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ میکنیم و هرگز نمیگوییم که چگونه آن یکی "بینوا"  شد و این یکی "توانگر"...؟                                                                                         (بهرنگی)

 

                                                              

عجب صبری خدا دارد...

دلم میخواهد تمام شب روی سنگفرش خیابان ،زیر ملافه ی روزنامه از سرما مچاله شوم.

 

دلم میخواهد تمام فالهای این پسرک را مثل خودش، با چشمهای مظلوم و خسته جلوی عابران پرشتاب بگیرم.

 

دلم میخواهد بالای پستیِ همین پل؛ سیاهیِ چادری را روی سرم بکشم و بنشینم جلوی کاسه ای که امداد آدمیان را می طلبد و آن زیر ذره ذره آب شوم.

 

دلم میخواهد شبانه خودم را به بهای اندکی در آغوش باد تُف کنم.

 

دلم میخواهد جلوی ترازوی کوچکی بنشینم و توی دلم هی خداخدا کنم که یکی از این عابران به سرش بزند، ببیند چقدر اضافه وزن پیدا کرده.

 

دلم میخواهد یک بسته گرد سپید توی مشتم بفشارم ، خمار و منگ خودم را در تاریکی سایه ها و دیوارها گم کنم.

 

دلم میخواهد...

 

آرامش عذابم میدهد. دلم نمیخواهد این همه را از دور نگاه کنم و فقط سرتکان دهم...

آنقدر تلخی و سیاهی و رنج توی دنیا...که نه ،توی همین یک وجب خاکِ خودم هست که شانه های من از تحمل آنها عاجز است...

آخر من در برابر این همه چه باید بکنم؟ چه میتوانم بکنم؟

بُق کرده و گرفته بنشینم پشت پنجره و دست زیر چانه بزنم و شهر خاکستری را نگاه کنم...؟

چه میتوانم بکنم؟

اوه...من چقدر ضعیف و ناتوانم...

 

چرا من اینهمه کوچکم که در خیابان ها گم میشوم؟

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابان هم گم نمیشود

کاری نمیکند...

 

از دست خدا لجم میگیرد...

صبور و آرام به تماشای اختیار انسان نشسته!

 

چرا با اینکه میتواند، کاری نمیکند؟...

چرا کاری نمیکند؟ چرا...

....

 

+ نوشته شده در 17:59 توسط شيرين.
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
در بست

دربست

تلخِ تلخم...

تلخِ تلخ درست مثل همین روزگار...همین روزگاری که به تمسخر اسمم را "شیرین" گذاشت!

هه!

مثلِ این تسلسلِ همیشـــه؛ همین روزنامه زرد و کهنه ای که در دستهای من ناباورانه تاریخِ امروز خورده است!

مثلِ همین یک قُلپ چایِی که بیخ گلویم را سوزانده...

مثل همین تصویر ِ در آینه؛ این کودکی که در اولین تبسم خود پیر گشته است!

 

بیرون میزنم

چشمهایم را به بند کتانیم گره میزنم تا دیدن خیابانهای خاکستری، آدمهای خاکستری، خانه های خاکستری...تلخ ترم نکند.تصویر از:اردشیر محصص

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها

 به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

وشهر...شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از

 مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون میدادند

با هیچ چیز روبه رو نشدم...

 

اگزوز اتبوس توی حلقم فرو کرده اند...انگار

دارم خفــ...ـﻔ...ﻔ...فه ... ﻣﻲﺷ...

 

 

می پرم وسط خیابان

آآآهای...

آهای آقا...

در بست

مرا تا درهای باز آسمان می رسانی؟

 

---------------------------------

وبلاگهای دیگه ی من هم آپ هستند.

"دوراهی سنت و پست مدرنیسم در عبور از مدرنیته"   و   یک شعر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 16:40 توسط شيرين.
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
چراغانیِ بی دلیل

چراغانیِ بی دلیل

 

خانه تاریک بود و...

فروغماه کمرنگ

و ما

در انتظار مهربانی که چراغ می آورد*

به دستهای جاده چشم دوخته بودیم

و

پشت پنجره خاک میخوردیم

پاهامان خواب رفته بود _ چشمهامان آب...

 

دیگر باورم شده

 جاده هیچگاه طعم قدمهایت را نخواهد چشید

تو نیامدی و من

خود از شانه های جاده بالا خواهم رفت

حضـــــــور خواهم داشت...

ظهــــــــور خواهم کــــرد...

خـــــــــــــــدا خواهم شد!

 

 

--------------------

* اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور...(فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در 15:58 توسط شيرين.
سه شنبه هفتم شهریور 1385
قیچی

ﻗﻴﭽـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــی

 

یه تیریبون میخوام که آزاد باشه

میخوام تموم حرفــــامو ببینــــم

قیچــــی تو این قصه کاری نداره

حق ندارن که حرفامو بچینــــــن

 

قیچی؟

خوب البته قیچی وسیله بسیار مفیدی است...آن هم از نوع شاعرانه اش!

متاسفانه امروز " ادبیات اجتماعی"  که از آن غالبا با عنوان " شعر اعتراض " یاد شده است زیر تیغ سانسور  وزارت ارشاد اجازه رشد و انتشار چندانی ندارد و آثار منتشر شده نیز  بیشتر مربوط به موضوع دفاع مقدس می باشد.

بخش وسیعی از ادبیات و به خصوص شعر امروز به موضوعات عامه پسند، سطحی و بی محتوا معطوف شده است.

 

چندی پیش در مجموعه شعر "حامد عسگری" که به تازگی منتشر شده است به شعری برخوردم که قسمتهایی از آن چنین است:
بانوی ترم پنجم من ای فرشته فام

مانتو کلوش، خانم دانشکده، سلام

...

این روزها بدون تو نه سینما، نه پیتــ

...زا، من نشسته ام و همین بسته آدامـ

...سی که تو آن دوشنبه به من هدیه داده ای

با یک بغل به قول خودت عشق و احترام

آدامس می جوم، به شما فکر میکنم

بر مبلهای کهنه سلمانی غلام

...

فکرش را بکنید شعر اعتراض که راوی عمیقترین دردهای جامعه است فضایی برای بروز نداشته باشد آنوقت جناب شاعر باید بنشید درباره بسته آدامسی که طرف به او هدیه داده غزل سرایی کند!!!

به قول رومن رولان: خوب است جامعه از هنرمند بپرسد ، سهم من ازهنرچیست ؟ اگر چیزی برای من نداری ،  پس رهایم کن!

بگذریم که سخن در این باره زیاد است و شنوای آن اندک!

از این پس سعی میکنم حداقل در این فضای محدودی که در اختیار دارم بیشتر به این نوع شعر توجه کنم:

 

          تیریبون...*

یه تیریبون میخوام که آزاد باشه

یه بیغوله میخوام که آباد باشه

باشه بزار کلاغا هم گوش کُنن

پیغون رسونم بزارین باد باشه

درسته حمل اسلحه ممنوعه

مسلسلِ سربیه این حروفو لابه لای  عقده ها  مخفی کردن

درسته که سلولا رو می گردن

هزار هزار کبوترای عشقو تو بیشه پلنـــــــــــگا مخفی کردن

دارِ من اما به دلم چسپیده

میز من اما تخـت جراحـــیه

 

یه تیریبون میخوام که آزاد باشه

میخوام تموم حرفــــامو ببینــــم

قیچــــی تو این قصه کاری نداره

حق ندارن که حرفامو بچینــــــن

 

اگه تیریبـــــــــون ندن اینو بگم

خودسوزی تو شهرای ما زیاده

اگه تیریبون...

خودمو میزنم!

خودزنیم تفریحیه که شاده!

 

صندلی من پرِ از خاطرس

از پشت پرده نورو حس میکنم

سطل آبو که رو سرم میریزن

هنوز دارم فحشارو  گوش میکنم

 

یه تیریبون میخوام که آزاد باشه

یه بیغوله میخوام که آباد باشه

میخوام سیاسی بمیرم با لبخند

میخوام که تشییع دلم شاد باشه

 

آتییش گرفتم میتونی پیپت رو

با آتیش جنازه روشن کنی

آره میتونی شمشای طلارو

یک شبه تبدیل به آبش کنی

 

من دیووونم؟

آره دیوونم ،تیمارستانیم

آره کلکسونی از غمِ عالیم

من دیوونم؟

آره ولی مجنونا مشکلشون اینه اقلیتن

اما چرا همیشه دیوونه ها از دست عاقلا تو زحمتن؟

 

یه تیریبون میخوام که آزاد باشه

یه بیغوله میخوام که آباد باشه

میخوام سیاسی بمیرم با لبخند

بزار که تشییع دلم شاد باشه...

                                                 شعر از : هادی خوانساری(چریک)

 

--------------------------------

            *پ ن: کاملِ این شعر را میتوانید با صدای خوانساری اینجا  بشنوید.

 

 

+ نوشته شده در 23:9 توسط شيرين.
جمعه سوم شهریور 1385
رفتند هشیاران...

رفتند هشیاران...

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای! جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را

 در پیش چشم خلق پنهان میکنند!

 

حرف داشتم. خیلی!

میخواستم بگویم...بگویم از شب، از شهید، از عقیده از بویِ زننده ی زندان!

اما...چه بگویم؟

دیگر همه مان خوب میدانیم...میدانیم این پیکر زیبا از درون خوراک موریانه ها شده است.

دیگر همه مان خوب میدانیم این میوه خوش آب و رنگ از درون گندیده است.

دیگر همه مان خوب میدانیم پشت پرده این معصومیت چه شیطنت هایی که نیست!

چه بگویم؟

امشب میله ها شاهد قربانی شدن چه کسی خواهند بود؟

مغز سر چه کسی خوارک ماران خواهد شد؟

 

قلم در دست عرق کرده ام بیتاب است...

از میان هجوم واژگان به ذهنم صدایی را میشنوم که میخواند:

 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه تبرهاتان زخم دار است

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که میکشید

گیرم که می برید

گیرم که میزنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه میکنید؟!*

 

در مرگ هر شهیدی...هربار که عقیده ای قربانی میگردد...این شعر برادر شهیدم زنده میشود...

 

شقیقه دردناکم را میفشارم...بادِ پنکه موهایم را توی چشمم میزند تا یادم برود برای چه چشمانم گر گرفته بود!

...آه... بگذریم...بگذریم...خوابم می آید...خسته ام...خسته ام...

 

گاه می اندیشم که شاید سنگ حق دارد؟

باز میگویم:نه! بی شــــــــک آتش و بـاران،

من دگر خوابم می آید، خسته ام ، پــــیرم

آه! کی این خفته یاران را توانم دید بیداران؟

با دَمِ نمناک سردت، ای نسیم صبح بیداری

چشم مستان مرا بیدار کن...رفتند هشیاران**

 

رفتند هشیاران...

 

    

----------------------------

*خسرو گلسرخی

**مهدی اخوان ثالث

 

پ ن:  درگذشتِ اکبر محمدی را...چه میشود گفت؟

 

+ نوشته شده در 21:8 توسط شيرين.