
آقا اجازه! دوست ما گریه می کند
آقا اجازه! دفتر ما را ندیده ای
انگار دور شعر مرا خط کشیده ای
من نیز چشم های تو را شعر گفته ام
در وصف باغ آینه ها شعر گفته ام
از خانه تا به مدرسه در فکر نان گذشت
در راه، گرگ بود و هراس و زمان گذشت...
مشقم اگر که خط خطی و نامنظم است
آماسِ زخم و ترکه ی آقایِ ناظم است
در مشق من همیشه کسی گریه می کند
در ذهن سارها قفسی گریه میکند
هی کودکی بدون ترانه نشسته است
یا شیشه های مدرسه در آن شکسته است
من مشق آنچنان که ببینم نوشته ام
هرگز دروغ نیست همین بوده بیش و کم
در مشق هام جمعه ای از بچه های شرق
جمعند دور غربت تیر چراغ برق
در عصر سرد و حوصله های غریب و تنگ
پرچم زدند بر سر هرکوچه رنگ رنگ
اما تو در نیامدنت دیر و دیر
ما کاجهای چشم به راه، آه پیر و پیرتر!
اینجا تمام دخترکان بی عروسکند
پیرانِ کارساز تماماً مترسکند!
...

بیراهه ی بی راهی
من شبیه حسی معلقم...دستهایم حجم "هیچ" را بیهوده جویده است...
بس است دیگر ، مرا نترسان...
دره، دام، دوزخ... مرز، مرگ، مَردم...
مرا نترسان! گام برداشتن در تاریکِ اینجا عاقبت مرا به جایی خواهد رساند...
شاید نور....
شاید...گور!
میان بیراهه و بی راهی...
بگذار بیراه بروم!
...دیروز اینجا بودم، امروز اینجایم
پس کی به دنبال او خواهی رفت؟

حوضِ پوتین وُ مین
ایجوری شعر مُنِه نِخون
که اعصاب نِدارُم
مو اگه بـــــــِت بــــِگُم
ئی رودخونه ای که می خِی بـری اووِرِش
پُرِ اُستُخون بـــِچه آدِماییِ که تِه آب پلاکشون زنگ زده
تو دنیا جنگ زده بودن چَن تاشون
بــِت بگم اگه تور بــــِرا میگو بندازی توش
حوضِ پوتین و ُ مین وُ مرواریدش
اشک نِنِه هایی که بِچه هاشونِ دادن دسِّ ابولفضل
اووَخت میشینی شعر تهرونی بخونی؟
دل آبُدانیا از ئی رودخونه ها نیس که با یه قطعنامه، لایروبیش کُنن!
بوﺳﮥ خیس
میگویند هر قطره بــــاران را فرشته ای به زمین می آورد، تا هریک را در جایی مقرر شده، بنشاند...
آه...این فرشته های کوچکی که از آن سوی آسمان، با لطافت دستهای خیسشان تنها به نوازش گونه های من آمده اند...
آه...از این...
بوﺳﮥ خیس باران...

هزار سال سیب نخوردم...
درست مثل یک آشغال ...بیخ گلویم را گرفت و پرت کردم بیرون!
_ برو به جهنم!
اوه...چه گزنده...چه تلخ...
به خود آمدم:
بی هیچ چیز...تهی از داشتن...عریان تر از عدم، رها شده در میان سرزمینی که نمی شناختمش...
بعد از آنهمه نوازش اولین بار تازیانه خشمش را چشیده بودم...
روی گونه ام جای سیلی اش هنوز گز گز میکرد... باورم نمیشد...درها را به هم کوفت و رفت...
بی نیم نگاهی حتی...
اولین بار بود تعفن خود را حس میکردم...کثافتِ وجودم!
و هزار سال گریستم...
و هزار سال دستم روی گونه ام ماند...جایی که آخرین نوازشش را کوبانده بود...
و هزار سال سیب نخوردم...
و هزار سال تبعید
و هزار سال تنهایی
و هزار سال کویر
و هزار سال بغض
و هزار سال عفن
و هزار سال تهوع
و هزار سال خاکِ غریب
و هزار سال تیک تاکِ نحس
و هزار سال خلاء گوشتی
و هزارها هزار سال...
