
ستاره ها ***
تا پیش از این نمی دانستم ستاره ها به چه کار می آیند
اما همینکه
ستاره و ساتور را هم قافیه کردند
دانستم
بهترین راه برای کسی که خوابش نمی برد
شمارش ستاره هاست!

تشریح
آخر اینجا چه جایش بود؟ دلم میخواهد این صفحات را پاره کنم و از ترس اینکه مبادا این همه اسرار به دست نامحرمان بیافتد همه را قورت بدهم!
اصلا چرا "شب کویر" باید اینجا سر بزند؟
همه مفاهیم خوب و عمیق شده است دست مالیِ نفهمی و ابتذال...
دارد میخواند، خوب هم میخواند، بدون تُپق...درست به خوبی دیکته گفتن!
اینجا چقدر خفه است. نیم اجازه ای میگیرم و خودم را روی نیمکت آخری می اندازم.
یکی اینطرف زیر میز با موبایلش ور میرود و گاه ریز خنده هایش را با دست پنهان میکند. آن طرف یک نفر پفک نمکی بالا میدهد!
نه...نه...اینجا هیچ جای تو نیست...
تمام کویر میشود آرایه ادبی و تست و کنکور و نکته و ...هزار کوفتِ دیگر...
غربت دیرینه اش را می آزارند...
ساعت را میپایم... چرا تمام نمی شود؟
گُر گرفته ام...نیمکت شده است هیولای چهار پایی که مرا میان دندانهایش سخت میفشارد...
دارد تمام میشود به گمانم ...
آخرین سطر را میخواند:
" لطافت زیبای گل در زیر انگشتهای تشریح می پژمرد! آه که عقل اینها را نمی فهمدد..."
بالا خره تمام شد...شد؟
رفتند...چه خوب که رفتند!
کاش دیگر هیچوقت به کویر برنگردند...دیگر به بازدید علمی نیایند!
تا صورت بکر و پاک کویر را با پوست تخمه و زبالات و فضولاتشان نیالایند...
زنگ می خورد و معلمم که انگار عملش موفقیت آمیز بوده، دستکشهایش را در می آورد و تیغ جراحی اش را که روح زیبای کویر را آزرده است بر میدارد و میرود...تا بار دیگر به تشریح حلاجِ عطار بیاید به راه بینهایتِ حافظ به ...
زنگ می خورد و مچاله ام خودش را از میان چهره ها و آدم ها و تیغ ها بیرون میکشد.
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند...
کافران را دوست می دارم
کافران را دوست می دارم؛
از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند.
می گویند : " آری - کافریم، دشمنیم"....اکنون، دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم.
اما این که دعوی می کند که، "من دوستم" و نیست، پرخطر است!
(شمس تبریزی)
هووووه...
هفده شعله خاموش را
سوخته ام...
اینک
اولین
نفــــس
...نفــــس
های
"قانونی" ام را...
بر شعله ی
لرزانِ...
دیگری
می
پا
ﺷ..ﻤ.م...
