تبليغاتX
قاف
جمعه بیست و نهم دی 1385
نیمه راه

 

نیمِ راه

امروز هم اگر کسی صدایم کرد

بگو خانه نیست...

 

 

                         

 

 

 

بی استعاره...بی حرفی از ابهام.

 میخواهم بروم.

دلیلش بیهودگیِ نوشتن نیست...نه اصلا به گمان من خواندن و نوشتن از معدود کارهای ارزشمندند.

نه مثل پیرمرد که پی "کودک درونی اش" نمیدانم به کدام دنیای حقیقی رفت...

و نه مثل کولوکیلا که پی "گمشدن" در سفر بود...

دلیل ساده اش، این راهی ایست که خودش را پیش پایم دراز کرده...کش می آید و پیچ میخورد...این راه را باید تا انتها بروم و آنوقت...با خیال راحت خودم باشم.

رادیو خاموش، کتابچه های شعر در قفسه زندانی، و دستهای مجازی ام در صندوقخانه...

درست مثل اسب گاری که روی چشمهایش چشم بند می زنند تا تنها همان مسیر را ببیند...تنها همان مسیر...

هه! اسب گاری!...شانس آوردم که آن "من"م این حوالی نیست و گرنه به خاطر این تشبیه چه ها که به روزم نمی آورد! سیاه و کبودم میکرد...سیاهتر...

بگذریم، چه داشتم می گفتم؟

تا یادم نرفته است به ذوالقرنین بگویم... من آخر پرنده های کوچکت را در حوالی هیچ چناری ندیدم... هی این قفس را با خودت این طرف و آن طرف می بری که چه بشود؟

و به آیوال که هر از گاهی این طرف ها بود اما همیشه فریادهایش پر از اندیشه سپید بود...فقط ساده سلام بگویم و تبسم...

 

هیچ دیگر...میخواهم بگویم باز میگردم،بگویم باز میگردم با گلو گلو فریاد...اما...چیزکی صورتم را میخراشد...

 

 

هرگز نگو من بازخواهم گشت

اتفاقا پرندگان می روند

در بهار می میرند ...*

 

 

 

 

 

----------------------------------------------------------------

*علی صالحی

 

+ نوشته شده در 16:37 توسط شيرين.
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
طوفانِ نوح

 

طوفانِ نوح

 

و گرویدگان نوح در عالم عده ی قلیلی بیش نبودند...*

 

 

بدم می آید از گیاهان گوشتخواری که در نور لرزانِ صفحه های تخت می رویند و خیالشان تخت است که در ازدحام شماره ها و شبکه ها چیزهای زیادی برای جویدن پیدا میکنند.

از شهوتِ سیگار چندشم می شود. از چشمهایی که بوی عطرهای تند زنانه می دهند.

بدم می آید از "فدایت شوم"...بدم می آید از "عزیزم"...

بدم می آید از "عالیقدر" ، از "والا مقام"...

بدم می آید از اخبار، از تقدیر، از نام های خانوادگیِ بزرگ...

بدم می آید از نطق،از نفت

بدم می آید از آزادی، از انقلاب از شوش...

از بوق از چراغ قرمز از آدامس...

بدم می آید از قلمبه های غربی، از قیچی، از قورمه سبزی...

از قرص اعصاب و سردرد و چربی خون و اضافه وزن و...و... اووووه!

_ خوب خوب خوب!...حالا چرا اینقدر ترمز بریده ای؟

_ ترمز؟ ...هه! با سر رفته ایم ته دره و...و...چه میگویی؟

گمانم تاریخ انقضای زمین سالهاست که گذشته! بوی فسادش رگ به رگِ مرا تیغ میکشد.

پس چرا نمی رسد؟

_ چی؟

_ طوفان

_طوفان!؟

_ طوفان نوح...چرا بر نمیگردد تا سرتاپای زمین را آب بکشد؟

_...

_ ...اه..دیر شد... ساعت چند است؟

_ حدود چهار

_چی؟ نه دروغ می گویی...پس چرا...چرا همه اش شب است؟ کجای جهان الان روز است؟...بگو ...به کجا پناهنده شوم؟

_ هند

_ هند؟

_ برو با ریاضتِ یک هسته خرما روحت را پاستوریزه کن!

_ ...

_ ...

_ببینم... مرتاض ها شاعرند؟

_ گمان نمی کنم

_ و لابد شانه های روحشان از هجوم هیچ بغضی نمی لرزد!

_ ...

_ من در ریاضتِ رویا می میرم

_ در عوض...

_ در عوض؟ نه هیچ چیز را با این یکی معاوضه نکن!

_ حالا چرا اینقدر این طرف و آن طرف می روی؟ بیا بنشین...ببینم چای می خوری؟

_ سرد است...

_ سرد؟ خوب داغش میکنم...لب سوزِ لب سوز،  هان؟

_ سرد است...سرد است...سرد است روح بی رویا...بی خواب، بی خیال...

_ بی خیالِ این خیالها...بیا کمی در حوالی شعر قدم بزنیم. آن شعر بلند یادت هست که پر از نور و شمعدانی و شکوفه بود؟

_...

_هان؟ حواست با من است؟

_ ...و آن کشتی به دریا با امواجی کوه مانند در گردش بود...

_چه میگویی؟...ول کن آن پنجره را...پشت این شیشه چه خبر است؟

_

شب پشت شیشه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون می کشد...

 

_ ته مانده های روز!... گفتی چای می..

_ هیس!

_ ...

_ گوش کن

_ ...

_می شنوی؟

_ نه، چی؟

صدای آب می آید... نمی شنوی؟ ...قُل...قُل...قُل...؟

_ آب؟!

_...

_...

_ این یکی را که دیگر شنیدی؟

_ هومم ...رعد و برق...باران می بارد...

 

 

 

 

 

------------------------------------------

*40/هود

 

 

+ نوشته شده در 20:55 توسط شيرين.
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
همیشه سگ...

 

همیشه سگ...

 

"بدبینی این زمان تعبیری از بی فایدگی و بیهودگی دنیای امروز است؛ نه بیهودگی جهان، نه بیهودگی این هستیِ موجود."

 

هه!... نیچه تو چقدر نسبت به گذشته خوش بینی! جهان همیشه استخوان بوده، آدم همیشه سگ!

 

 

 

 

-----------------------------------------------------------

اینجا ----> سگستان

 

 

+ نوشته شده در 11:51 توسط شيرين.
جمعه پانزدهم دی 1385
سرطان

سرطان

سرطانِ مجهولِ...

مجهولِ...*

ته تَهای مغزم را میجود و رشته رشته ی  اعصابم را قی میکند...

در برابر همه مسکن ها مقاوم شده

تبرِ نیچه زخم نمیزند...

توهمات سورئالیِ گورکی و ماگریت اثر ندارد

چشم های ری را به کارم نمی آید...

...

به چیزی عمیق تر از فلسفه نیازدارم

قاطع تر از مذهب

رو راست تر از شعر...

 

 

 

-------------------------------------------

*...نمیدانم!

 

+ نوشته شده در 21:49 توسط شيرين.
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
کمی...

کمی...

 

                 

 

یک سالی از عمر اینجا میگذرد،...درست میانِ دو زمستان...ومن...کمی...

 

 

کمی تغییر کرده ام

برای شناختنم...

عکسم را مچاله کن! *

 

   

--------------------------------

* پرسا

 

+ نوشته شده در 13:17 توسط شيرين.
شنبه نهم دی 1385
پس من کجا بودم...؟

 

پس من کجا بودم...؟

در اتاقِ بی روزن

انعکاسی سرگردان بود

و من در تاریکی خوابم برده بود

در ته خواب خودم را پیدا کردم

و این هشیاری خلوتِ خوابم را آلود

آیا این هشیاری، خطای تازه من بود؟

 

کتاب را می بندم تا پرده ها را کنار بزنم...

پنجره در برابرم آغوش گشوده ایست که دور می شود...دور...

خدای من! کی اینهمه برف روی زمین نشست؟ از کدام کوچه گذشته ام که این همه سپید را ندیده ام؟...نه...دیده ام؟ها ...یادم آمد...قبلا دیدمش. کرواتی که از زیر گلویش آرام، پایین سر میخورد برایم آشناست، اما همین! دیگر چیزی به خاطر نمی آورم...به خاطر نمی آورم کی این عکس سیاه و سفید را روی دیوار زده ام؟

این طور که نمیشود... هیچ حواست هست چه میگویم؟

باشد باشد...سعی میکنم آشفتگی ام را با دو سه سنجاق نقره ای سامان دهم...

لعنتی! لج میکنی؟ بازیت گرفته؟ آخر چرا مرا اینطور نشان میدهی؟

آینه پرشده از نمودارهای سینوسی!

از دفترم کش رفتی؟هان

بالا، پایین، بالا،پایین...

بدجوری به هم پیچیده اند...

سرم گیج می رود...می رود...می آید...می رود، می آید...

آنقدر که همه چیز به هم گره میخورد...همه چیز به هم می خورد...

فیزیک و فلسفه؛ شعر و شمشیر؛ نور ونان...

همه اش پر میشود توی چشمم...

دارم می بینم که پلکهایم آرام آرام به هم میرود...

دارم میبینم...؛ همانطور سیاه و سپید...خودش را بیرون میکشد...بی کراوات...با ریش انبوهی که...اوه خدای من! این سهراب است! انگار در خواب راه میرود ...آرام به سمت پنجره...

زیر لب چه میخواند؟:

 

"پس من کجا بودم؟

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت..."

 

خودش را توی پنجره جا میکند...

....

....

صدای ممتد زنگ مانندی توی گوشم میپیچد...

یک باره مه کنار می رود...

ساعت چند است؟

چشمهایم روی دیوار دنبال ساعت میگردد ...

 تصویر سیاه و سپید روی دیوار آرام نشسته... با کراواتی که از زیر گلویش پایین سر میخورد.

 

نه...نه...روی میز...

ساعت؟ ساعت کو؟...

قاب ها

حصارها

شکسته است؟

خواب نیستم

کیف من کجاست ؟

دیر شد

به مدرسه نمی رسم ...

 

  

                            

 

 

 

+ نوشته شده در 1:35 توسط شيرين.
چهارشنبه ششم دی 1385
حق ندارد!

 

حــق نَــدارد!

حق ندارد بهانه بگیرد، دختری که عروسک ندارد

« نه ندارم! » پدر راست میگفت، او به حرف پدر شک ندارد

"دخترم خسته ام" چند بخش است؟ باز هم کفر بابا در آمد

او نمی فهمد این حرفها را، او که یک قلبِ کوچک ندارد

یاد روز نمایش که افتاد، باز هم صورتش سرخ تر شد

«من بیایم؟ اجازه؟ اجازه...» نه! لباسِ تو پولک ندارد

رادیو، قبضِ برق و اجاره، «ماه لالا و خورشید لالا»

برق آمد و او خواب می دید باز برنامه کودک ندارد

صبحِ فردا، خیابان، بهانه، « دختر بد تو دیگر بزرگی

لج نکن ،اَه ببین، آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد»

شاید از او عروسک بگیرم، باید این را بخواهد؛ ولی نه

توی گوشش یکی گفت:« مادر چند سال است عینک ندارد»

 

"دخترم، خسته ام" چند بخش است؟ ها هجی کن،« به قرآن نَ دا رم»

...

این طرف پله های سیاست، آن طرف میزهای ریاست

و پدر، که به من گفته، حتی پولِ یک نان سنگک ندارد

باید او بشکند قلکش را، تا برای پدر گل بگیرد

چند شب بعد، بابا که آمد، یادش آمد که قلک ندارد!

 

 

محمد مرادی

 

              

 

 

 

+ نوشته شده در 3:55 توسط شيرين.