
فُرو
اینک به صراحت احساس میکنم... آن نور لطیفی که مرا در خود می کشد...
چون آن قایق واژگون که آب آن را...
نه در رفتن حرکتی...
در زمانهای قدیم آسیاهای بزرگ را به کمک حیوانات می چرخاندند.آسیابان برای اینکه حیوان بر اثر گردش به دور سنگ آسیا خسته نشود و متوجه کار یکنواخت خودش نگردد، چشمش را با پارچه ای می بست و سپس اورا حرکت میداد.
روزی عارفی شتری را در این حال دید، نعره ای بر آورد و بی هوش شد. وقتی به هوش آمد به یاران خود گفت:
من کلام حیوان را به دل شنیدم که می گفت :" از سحرگاه تا هنگام غروب تلاش کرده و کوشش می کنم، گمانم راه بسیاری را طی کرده ام!."
عارف گفت:داستان این شتر حکایت ماست که در دایره زندگی بر همان جای اول ایستاده ایم!
بر آن گام نخستیــــنیم جمله
اســـیر رسم و آییـــنیم جمله...*
---------------------------------------------------
* عطار

مادام که مرد به معرفت شاد شود، هنوز قاصر است و آن را نیز از جمله شرک خفی گیرند، بل آن وقت به کمال رسد که معرفت را نیز در معروف گم کند، که هرکس به معرفت شاد شود و به معروف نیز؛ همچنان است که مقصد دو ساخته است.
مجرد آنوقت بود که در معروف از سر معرفت برخیزد. *
* صفیر سیمرغ/ شیخ شهاب الدین سهروردی
نزدیک تر
فریاد نمیزنم
...
نزدیک تر می آیم
تا صدایم را بشنوی!*
----------------
* عمران صلاحی
باز نـمی گردد !
یک دستش را عمود روی میز گذاشته بود و دســت دیـگرش زیر دفتر گشوده اش بود.
آبِ دهانش را قورت داد تا بخواند:
خداحافظ!
خدا حافظ عزیز بوسه های هفت سالگی
و بعد تندی قطره اشکی روی گونه اش دوید. اما انگار از این گریه نابهنگام خنده اش گرفته باشد،لبخند زد .بی آنکه دیگر به دفترش نگاه کند ادامه داد:
خداحافظ گلم، خوبم، خواهرم!
خداحافظ خواهرِ بی دلیل رفتن ها
خداحافظ...
پایان راه بود...
خوره افتاده است به جانم ! از صبح این یک وجب اتاق را هی این طرف و آن طرف میروم. روی همه چیز خاک نشسته. قفسه ها، کتاب ها، گلدان ها... اینها را باید جابجا کنم.
خدای من! اینجا را... پیشتر هر دوسه روز گردگیری مختصری میکردم.اوووه ....چقدر خاک!
یک طوری ام... یک جور "رها شدن" ...اما...نمیدانم! از صبح که بلند شدم یک تکه شعر افتاده توی سرم و رهایم نمی کند....
باز گشته ام از سفر
سفر از من باز نمی گردد!*

*شمس لنگرودی