تبليغاتX
قاف
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
ميکشد باز سوی خاک مرا...

 

 

روی سی دی نوشته شده است "alizadeh"، بیشتر از این چیزی نمیدانم.

موسیقی و شعر خوب در هم چفت شده اند. و این هردو با حال من...

 

 

 

نه عقابم نه کبوتر اما
چون به جان آيم در غربتِ خاک
بال جادویی شعر
بال رويايی عشق
می رسانند به افلاک مرا


اوج ميگيرم اوج
ميشوم دور از اين مرحله دور
ميروم سوی جهانی که در آن
همه موسيقی جان است
و گل افشانی نور
همه گلبانگ سرور
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا
نزده بال و پری بر لب آن بام بلند


ياد مرغان گرفتار قفس
ميکشد باز سوی خاک مرا...

 

 

 

 

  (فریدون مشیری)

 

 

 

+ نوشته شده در 22:50 توسط شيرين.
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
قهر

 

                                            

                                             

 

 

 

یک دسته مو توی دستم میگیرم . قیچی دسته بنفش قرچ قرچ صدا می کند. انگار یک چیزی میجود؛ و موهای قیچی شده روی  روزنامه ی  پهن شده  روی دراور می ریزد.

 

گفتم  کسی میگفت وقتی دلت کدر باشد...یا چه میدانم ، یک همچین چیزهایی، آنوقت شعرهایت قهر میکنند! گفته بود بهترین شعر ها ساخته پاکترین روح هاست. نمیدانم...

فرشته گفته بود انگار یک چیزی را از دست داده ام. همه اش توی ذهنم دنبال واژه ها و کلمات میدوم...اما...هیچ!

گفتم ، میفهمم...راستی راستی انگار عضوی از بدنت را از دست داده ای!

گفته بود، بله ولی...نه ،خوب نه به این شدت.

گفتم شاید هم. وچشمم افتاده بود توی آینه و موهای تازه قیچی خورده ام.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 0:39 توسط شيرين.
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
 

                                             

 

                         پشت بــــغض های ما، گـریه های دیگریست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 2:32 توسط شيرين.
دوشنبه یکم مرداد 1386
بخوان

 

 بخوان

 

چشم میگردانم روی کتابهای کنار هم چیده شده.

"زمان و مکان از دیدگاه اقبال". پیش از این تنها در فیزیک چیزهایی راجع به حرکت، مکان و زمان خوانده بودم. برایم جالب است بیشتر بدانم اما...حسابی گیجم میکند! سر در نمی آورم...نیمه رهایش میکنم تا بعد!

ردیف کتابها را دنبال میکنم:چند کتاب شعر، داستان های کوتاه،ارسطو، مطهری، کافکا، ژید، استوارت میل، سروش،... به "کویر" می رسم، به شانزده سالگی ام! آن موقع بعد از یک دوره مدام کتابهای فهمیمه رحیمی(!) را خواندن ، محض بیکار نبودن کویر را شروع کردم. پیش از آن هیچ جا حرفی ازآن نشنیده بودم.... چه ها بر من گذشت! و "گفتگوهای تنهایی"...چقدر من این کتاب را دوست دارم! اصلا انگار حرفهای خود من است که هیچ وقت  نتوانستم بگویمشان... چقدر سبک می کند مرا...مثل یک گریستن طولانی بعد از سالها...هیچی

یک چیزی می خواهم بخوانم ...که...نمیدانم

شاید راجع به مرغ عشق ها یا کاکتوس های مکزیکی یا وانیتاس ها شاید هم متفکران پسامدرن قبل از میلاد مسیح!

چه میدانم...شما یک چیزی بگویید؛ من چه بخوانم؟

 

 

             

 

 

+ نوشته شده در 22:23 توسط شيرين.