تبليغاتX
قاف
سه شنبه سی ام بهمن 1386
می برتش

 

       

 

دستم را می گرفت و می کشید.

بیا برویم...بیا...برویم ...برویم... چرا معطلی؟

خسته می شد، دستم را ول میکرد. می رفت تکیه اش را می داد به میز.

نگاهش می کردم.

بعد راه می افتاد در را باز می کرد و می رفت. شاید زیر لب خداحافظ ی هم  می گفت.

دو سه روز بعد دوباره سر و کله اش پیدا می شود. انگار نه انگار ، نه بغضی نه اخمی نه حرفی...

هی از بنزین میگوید٬از ترافیک اعصاب خرد کنی که تویش مانده بود از سگ دوهای این روزهاش...

نگاهش می کنم. خسته است.

به مولانا معتاد است. تکیه  اش را می دهد به میز. نگاهش بی هدف  روی پرده ها و فرش نوسان می کند.

اندر این شهر قحط خورشید است

سایه ی شهریار بایستی

شهر، سرگین پرست، پر گشته است

مشک نافه ی تتار بایستی

زین چنین دوغ زشت گندیده

این مگس را حذار بایستی

معده پر دوغ و گوش پر ز دروغ

همت الفرار بایستی

"الفرار" اش را محکم می گوید، یک طوری که انگار همه دلش را گذاشته توی آن.

قبل از اینکه سکوت زیادی سنگینی بکند سرش را بالا می آورد. چشمهایش گر گرفته اما آرامند.

_ نمی آیی؟

_ تا وقتی که هستیم ...نمی توانیم...ما...

_ هستـیم!؟

_ ...کاش... کاش خوابِ ماهی ببینم...

 

 

 

+ نوشته شده در 0:34 توسط شيرين.
جمعه پنجم بهمن 1386
ایستادم

 

 

  

  

خشک

   و

        عقیم

ایستادم

در برهوت کاغذها

در

گوشه سکوت

خالی از کرشمه یک مضراب

 

ایستادم

به سر بلندی یک شرم

ردیفِ کتابها، لشکریانِ شکست خورده یک "نمی دانم"

 

ایستادم

در نیمه راه شعری که

پایانش را

به سه نقطه هایِ نا تمامی ام سپردم...

 

 

 

+ نوشته شده در 17:56 توسط شيرين.