چشم می گردانم روی ردیف سبزه ها و ماهی قرمز ها.
یک ماهی قرمز و سیاه متوسط توی یک تنگ کوچولو هست؛ تنگ آنقدر برایش کوچک هست که هیچ نمی تواند تکان بخورد. صاف آن تو مانده و کمی دمش را تکان می دهد...