
پنجره، آسمانِ محصور است
پرده، گرفتارِ کنجکاویِ باد
و منظره
اتفاقی ست که هرروز
خواهرم برایِ من تعریف می کند
و برای مادرم ، و برای دوستانش
و وقتی به خانه بر می گردم؛ در راه
هزار چهره نا آشنا، هزار بار
آن را گوشزد میکند
و من کوچکترم،
کوچکتر از هزار
کلاه خودِ کاغذی ام را
پشتِ قفسه هایِ کتاب پنهان کرده ام
و شمشیر چوبی ام جوانه زده است
هزار چهره نا آشنا را...
می بوسم
پناه بر دیوار، و حجم سپید اش
