تبليغاتX
قاف
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
تابٍ تماشا
 

بیایید چند تا عکس نشانتان بدهم.

 

1)

  عکس گرفتن از بچه ها کار جالبی هست؛ البته اگر دماغشان را توی لنز دوربین فرو نکنند!

 

 2)

...!

 

 

3) 

قاصدک ها از اینجا می آیند...

 

 

4)

وای...این را ببینید؛ داشت سبزی ها را میخورد...میخورد!

 

 

5)

 دارم نگاه می کنم و چیزها در من می روید...

 

 

------------------------

 پ.ن 1) این عکسها را با دوربین 2.0 مگا پیکسلی  گرفته ام و قدری هم حجمشان را کم کرده ام. شاید کیفیتشان چندان مطلوب نباشد.

پ.ن2) سلام سمیه! آدرسی از تو ندارم و نمی دانم چطور بگویم سلام و بگویم:"وای چه شعر قشنگی!"

 

+ نوشته شده در 20:20 توسط شيرين.
پنجشنبه چهارم مهر 1387
جامی بر کنار طاق بود

 

کتاب را آوردم، بخوانم، باشد که رستگار شوم!

ناگهان حکایت دوزخ بود و من وحشت کردم...

 

ایستادم به نماز، نسیم راه پنجره را پیدا کرد، از من گذشت.  مست شدم...

ها ...؟ چی می گفتم؟ چی...؟ چند؟ چند رکعت...

 

وقتی که نیلوفرم گل داد نا گهان بی انتهایِ چیزی مرا در خود گرفت. احساس کردم در عظمت چیزی غوطه ورم. من گمان کردم آن تویی و نمازِ من ستایشِ نیلوفر است.

 

سریع الحساب جان! آخر حسابِ چه؟ کتابِ چه؟ شمارشِ چه؟ 

ما باده پرستیم، نه پیمانه شماریم...

انصاف بده؛ آخر چه طور می شود هم مست بود و هم صلاة ظهر به جا آورد؟

اینهمه قاعده و حکم و آداب...اووه!

من که پاک هاج و واج مانده ام...نشانه ای... نشانه ای بفرست...

 

 

+ نوشته شده در 18:6 توسط شيرين.
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
طرفٍ دیگر شب...
 

 

چه بادِ خوبی از پنجره می آید. پرده توی باد تکان تکان میخورد، آویز جرینگ جرینگ صدا می دهد. اینطرف منم آنطرف شب...

پاییز پشت شیشه  قد می کشد و من...دلم برای تابستان تنگ خواهد شد. دلم برای اردیبهشت خیلی تنگ شد. چه فصل خوبی بود بهار! چه شکوفه ها که ندیدم، چه درختها که مرا جادو نکردند چه علف ها که مرا خم نکردند، چه بارانها که مرا مست نکردند.

 بهار رفته است ؛ و من برای داشتن یک بهار باید یک تابستان و یک پاییز و یک زمستان بدهم.

 ...آخ...کاش می شد همه فصل ها را باهم داشت. آدم برفی درست می کردم وجای چشمهاش گوجه سبز می گذاشتم و جای قلبش انار.

 

ستاره آمده است اینجا و من دلم میخواست بگویم وقتی می آید قدری شالیزارِ باران خورده با خودش بیاورد...

بهار می رود ستاره می آید ...ماه می رود باران می آید... تماشاییست ...تماشایی...

 

محبوبه عقیده دارد یک قرص برای آبریزش بینی، فِنین افرین(؟) برای گرفتگی بینی، استامینوفن کدئین برای کوفتگی و درد ، یک قرص تب بر، دوتا قرص سرماخوردگی بعلاوه شربت سینه حالِ مرا خوب خواهد کرد.

اما...من به سیبی خوشنودم!

توی طب الکبیر خوانده ام هرکسی روزی یک دانه سیب بخورد بیمار نمی شود. من به سیب اعتقاد دارم!

همیشه وقتی صدایم می گیرد خوش دارم با خودم هی آواز بخوانم... چند بار "شد خزان..." را خواندم و از صدای تودماغی ام  لذت بردم!

 

دلم می خواهد یک گوله برفی بگذارم روی چشمهام...

یاد آن روز برفی می افتم که امتحان داشتم و دیر رسیده بودم. خانوم دیوه مرا روی یک صندلی توی راهرو نشاند و کیف و شالگردنم را ازم گرفت و برد گذاشت آنطرف. و مهلت نداد گوشی ام را روی سایلنت بگذارم...گفتم الان است که زنگ بزند و خانوم دیوه باز تنوره بکشد...

خانوم دیوه خانوم دیوه چقدر خاطره ات با برفهای زمستانِ رفته ام قاطی شده است. دیگر سوا کردنش سخت هست...  ردپای تو توی آن برفها، تا ابد برایم پاسخنامه می آورد...

تو در تب من آب می شوی عینهو برف... سر می خوری می روی...

 

سرم را یک وری روی بالش می گذارم تا بتوانم راحت تر نفس بکشم. گلهای بنفشِ روبالشی  در حرارتِ صورتم  پژمرده می شوند...

 

 

+ نوشته شده در 22:51 توسط شيرين.
شنبه نهم شهریور 1387
جوجه و خبرنگار

 

                           

  

به هر طرف می چرخید دیوار بود. دور تا دورش را سفت و سخت گرفته بود. تا حالا اینقدر دیوار را نزدیک به خودش حس نکرده بود. پیشترها دیوار دور بود و او فقط در گرمای لطیفی غوطه ور بود.

پاهاش را تکانکی داد.دلش می خواست پاهاش را صاف کند اما دیوار نمی گذاشت. احساس تنگی می کرد. نوک کوچکش را آرام به دیواره کوباند به این امید که عقب تر برود و جا بیشتر بشود. هیچ اتفاقی نیفتاد دیوار سر جایش ماند. دوباره نوک زد...نوک زد ...داشت خفه می شد... محکمتر محکمتر نوک زد . نوکش حسابی درد گرفت. اما باز هم محکمتر نوک زد...بعد یک هو... نور پاشیده بود توی چشمش. بعد هوا بود...خفگی رفته بود. گرما هم رفته بود.

خودش را از شکاف دیواره بیرون کشید. هنوز درست و حسابی باورش  نشده بود که از آن تو آمده است بیرون.

 

خبرنگار گفت: تولدتان را تبریک می گویم! امیدوارم زندگیِ سرشار از شادی و خوشبختی را پیش رو داشته باشید.

جوجه با خودش تکرار کرد: شادی...خوشبختی... شادی؟ خوشبختی؟؟

خبرنگار ادامه داد: می شود به چند سوال من پاسخ بدهید؟

جوجه با چشمهای گردش به خبرنگار خیره شده بود و هیچی نمی گفت.

خبرنگار دوباره تکرار کرد: ممکن است؟

جوجه ته دلش از اینکه بیرون آمده خوشحال بود برای همین گفت: بله...بله...ممکن هست...

خبرنگار پرسید: آیا به نظر شما پاهایتان به قدر کافی بزرگ هستند؟

وضبط صوت کوچکش را جلوی نوک جوجه گرفت. جوجه نگاهی به  ضبط صوت انداخت و به آن نوک زد.

خبرنگار خندید و باز تکرار کرد: پاهایتان بزرگ هستند؟

جوجه پای چپش را آرم روی زمین کشید. نمی دانست پاهاش بزرگند یا نه.

گفت: این را... نمی دانم.

خبرنگار جا خورد مکثی کرد و گفت: یک سوال دیگر؛ آیا فکر می کنید نوکتان به قدر کافی محکم هست؟

جوجه بالهای لخت و بی پَرَش را تکانی داد و نوکش را بالا گرفت. نوکش هنوز درد می کرد. خیلی درد می کرد. گفت: نه... محکم نیست.

خبرنگار یک هو از کوره در رفت: محکم نیست؟! چه طور این حرف را می زنی؟ ماکائوها از جمله پرندگانی هستند که محکمترین منقارها را دارند با این حال یک ماکائو هیچوقت نمیتواند مثل یک مرغِ عشقِ صورت قرمز از نوکش استفاده کند اما دارکوب سانان...

جوجه دلش می خواست بپرسد آیا او یک ماکائو هست؟ یا یک مرغ عشق صورت قرمز یا... اما می ترسید.

خبر نگار هنوز داشت راجع به منقار پرندگان مختلف حرف می زد: سهره ی نوک بزرگ با منقار پهن و محکمش دانه ها را به راحتی می شکند...

جوجه خسته شده بود ، نمی دانست خبرنگار چرا اینها را می پرسد.

بعد خبرنگار از پوسته غشائی و اطاقک هوا  پرسیده بود؛ و جوجه هاج و واج نگاهش کرده بود. او هیچ چیزی نمی دانست.

خبرنگار حسابی جا خورده بود. گفت: تو همین الان از توی تخم آمده ای بیرون، آنوقت نمی دانی شالازا چی هست؟ اطاقک هوا را نمی شناسی؟ دیواره آهکی را ندیده ای؟ هان؟

جوجه نگاه کرد. دلش می خواست به انگشتهای خبرنگار که ضبط صوت را چسبیده بود نوک بزند.

تو مطمئنی که یک پرنده هستی؟!... واقعاً که... بیخود دارم وقتم را تلف می کنم!

و ضبتش را توی جیبش گذاشت.

اگر خبرنگار می پرسید چطور تخمش را شکسته و بیرون آمده، او می توانست برایش بگوید. میتوانست از گرمایِ خوبِ آن تو بگوید . از چرخشهای گاه به گاه. از اینکه چیزی را آن بیرون حس می کرد که نمی دانسته چی هست.

جوجه احساس گرسنگی می کرد. سردش هم شده بود. جیک جیک ضعیفی کرد.  دلش برای آن تو تنگ شده بود.

حس می کرد باید دنبال کسی بگردد. کسی که وقتی آن تو بوده گرمش می کرده.با پاهای تُردش جیک جیک کنان می دوید این طرف می دوید آنطرف، انگار کسی را صدا می کرد.اما کسی آنجا نبود.  خبرنگار هم رفته بود.

 هیچ کس نبود.

 

 

 

+ نوشته شده در 21:32 توسط شيرين.
جمعه یکم شهریور 1387
پیامبر

 

 

سنگ بزنیدم

 که من شاعر کوچه های بی پیامبرم

کوچه هایی با دیوارهایی از دشنام

و آسمانی از خاکستر

که ماه اش را هیچ کس به عدالت قسمت نخواهد کرد

سهم شب است به تمامی

 

سنگ بزنیدم

سنگ

سنگ

سنگ

آنقدر که کوهی شوم

که در زهدان غارهایش، وحی می پرورد

 

و من چشم به راهم

شبیه پیامبری که خداش با او حرف نمی زند!

 

 

+ نوشته شده در 18:43 توسط شيرين.
یکشنبه بیستم مرداد 1387
هنگامٍ سپیده دم خروسِ سحری...

1

امروز بایک خروس دوست شدم. توی پشت بام  با هم سیب خوردیم و شهرام ناظری گوش کردیم. اول از من می ترسید من هم ازش می ترسیدم، مخصوصاً از تاج قرمزِ قرمز اش. اما بعد ترسمان از هم ریخت.

 

2

تربچه هایی که تازه کاشته ام جوانه زده اند .فلفل ها و بادمجان ها اما هنوز نه.

اولین باری که تربچه کاشتم؛ وقتی درآمدند احساس کردم که مسیح ام! ازتوی خاک درشان آوردم، گرد و صورتی و خوشگل بودند، بعد دویدم از میان کرت ها گفتم ببینید تربچه هام را...تربچه های راست راستکی اند.

 

3

"خشم و هیاهو" هیچ به دلم ننشست.

 

4

من فکر می کنم تنها کاری را باید انجام بدهم که دلم می خواهد اگرنه دروغ گفته ام . فقط باید ببینم ته ته دلم چی میخواهد؟  اما...دودلی ها ...آنها را چه کنم؟

 

5

"سابقه قدیم بین ارواح" ؟؟

 

6

-              نگفتید از کجا تشریف آورده اید؟

-              ...

-              عرض کردم...

-              قوقولی قوو...قوقولی قوو...

 

+ نوشته شده در 21:3 توسط شيرين.
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

 

 

هرکه فاضل تر، دورتر از مقصود. هرچند فکرش غامض تر، دورتر است.

(شمس)

 

+ نوشته شده در 3:20 توسط شيرين.
شنبه بیست و نهم تیر 1387

 

 

با مرگ او چه چیز تغییر خواهد کرد؟

هنوز هامون را که می بینم، باز او همانطور به دیوار تکیه داده  و میانِ "آخر چرا به خاک سیه می نشانیم"   گریه می کند.

من با شعر به خاطر می آورمش.در خاطر من صدایش با این شعرها قاطی شده...یکی شده است :

 

ای یار، ای یگانه ترین یار...

 

،

 

تو ای زلال تر از باران

نازک تر از نسیم

دلِ بی قرار من ری را...

 

چقدر من این شعرخوانی ها را دوست دارم! چقدر "نشانی" ها مرا از خود به در کرده است.

حالا وقتی خطی از سهراب می خوانم یا از ری را یا علی کوچیکه را چیزی از لحنِ او در صدایم می دوَد.

با مرگ او چه چیز تغییر خواهد کرد؟

بازهم  شعر می خواند در شبهای من.

 

با مرگ او چه چیز ... چه چیز تغییر کرده است که... پس ...چرا من اینقدر غمگینم؟

 

 

      

 

 

 

+ نوشته شده در 2:45 توسط شيرين.
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

 

او را می بینم،

او را می شناسم

روحِ نیمه اش در انتظار نیمِ دیگر خود درد می کشد!

(احمد شاملو)

 

 

-----------------------------------------------------

این شعر چقدر مرا یاد تو می اندازد! تو را می شناسم...

 

+ نوشته شده در 23:23 توسط شيرين.
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
کوچکتر

 

 

پنجره، آسمانِ محصور است

پرده، گرفتارِ کنجکاویِ باد

و منظره

اتفاقی ست که هرروز

خواهرم برایِ من تعریف می کند

و برای مادرم ، و برای دوستانش

 

و  وقتی به خانه بر می گردم؛ در راه

هزار چهره نا آشنا، هزار بار

آن را گوشزد میکند

 

و من کوچکترم،

کوچکتر از هزار

 

کلاه خودِ کاغذی ام را

پشتِ قفسه هایِ کتاب پنهان کرده ام

و شمشیر چوبی ام جوانه زده است

هزار چهره نا آشنا را...

                                 می بوسم

 

پناه بر دیوار، و حجم سپید اش

 

 

+ نوشته شده در 21:53 توسط شيرين.
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
اخلع نعلیک

 

ته دلم چیزی به شیطنت می خندید:

"چه خوب که هیچ سرپناهی این حوالی نیست!"

"چه خوب که همه رفته اند!"

پا تند کردم. تندتر، تندتر می بارید.

پشت سرم خوشه های نارس گندم  و کرت های سبزی قاطی باران شده بودند.

آه اگر این کفشهای خیس و گل آلود نبودند... من هم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 0:25 توسط شيرين.
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
اشتباه

 

 

 

آیا ما تکامل تدریجی یک اشتباه هستیم؟

 

 

(وضعیت آخر)

 

+ نوشته شده در 21:46 توسط شيرين.
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
درخت

 

دیدم درخت هست

وقتی

درخت هست

پیداست که باید بود!


  (هشت کتاب)

 

+ نوشته شده در 0:55 توسط شيرين.
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
ماهی

 

چشم می گردانم روی ردیف سبزه ها و ماهی قرمز ها.

یک ماهی قرمز و سیاه متوسط توی یک تنگ کوچولو هست؛ تنگ آنقدر برایش کوچک هست که هیچ نمی تواند تکان بخورد. صاف آن تو مانده و کمی دمش را تکان می دهد...

 

                   

 

 

+ نوشته شده در 22:52 توسط شيرين.
سه شنبه سی ام بهمن 1386
می برتش

 

       

 

دستم را می گرفت و می کشید.

بیا برویم...بیا...برویم ...برویم... چرا معطلی؟

خسته می شد، دستم را ول میکرد. می رفت تکیه اش را می داد به میز.

نگاهش می کردم.

بعد راه می افتاد در را باز می کرد و می رفت. شاید زیر لب خداحافظ ی هم  می گفت.

دو سه روز بعد دوباره سر و کله اش پیدا می شود. انگار نه انگار ، نه بغضی نه اخمی نه حرفی...

هی از بنزین میگوید٬از ترافیک اعصاب خرد کنی که تویش مانده بود از سگ دوهای این روزهاش...

نگاهش می کنم. خسته است.

به مولانا معتاد است. تکیه  اش را می دهد به میز. نگاهش بی هدف  روی پرده ها و فرش نوسان می کند.

اندر این شهر قحط خورشید است

سایه ی شهریار بایستی

شهر، سرگین پرست، پر گشته است

مشک نافه ی تتار بایستی

زین چنین دوغ زشت گندیده

این مگس را حذار بایستی

معده پر دوغ و گوش پر ز دروغ

همت الفرار بایستی

"الفرار" اش را محکم می گوید، یک طوری که انگار همه دلش را گذاشته توی آن.

قبل از اینکه سکوت زیادی سنگینی بکند سرش را بالا می آورد. چشمهایش گر گرفته اما آرامند.

_ نمی آیی؟

_ تا وقتی که هستیم ...نمی توانیم...ما...

_ هستـیم!؟

_ ...کاش... کاش خوابِ ماهی ببینم...

 

 

 

+ نوشته شده در 0:34 توسط شيرين.
جمعه پنجم بهمن 1386
ایستادم

 

 

  

  

خشک

   و

        عقیم

ایستادم

در برهوت کاغذها

در

گوشه سکوت

خالی از کرشمه یک مضراب

 

ایستادم

به سر بلندی یک شرم

ردیفِ کتابها، لشکریانِ شکست خورده یک "نمی دانم"

 

ایستادم

در نیمه راه شعری که

پایانش را

به سه نقطه هایِ نا تمامی ام سپردم...

 

 

 

+ نوشته شده در 17:56 توسط شيرين.
شنبه بیست و دوم دی 1386
بیش فلک نمی کشد

 

                                 

 

من دختر بزرگی هستم و خوب می فهمم کسی که مُرد، دیگر برنمیگردد. دیگر توی اتاق راه نمی رود، چایش را هورت نمی کشد، سرفه نمی کند، شعر نمی خواند، لبخند نمی زند.

 

با خودم گفتم: فقط همین یک بار، همین یکدفعه!

بعد دفترم را باز کردم و نوشتم:

امروز دوباره برف بارید و من تمام روز در خانه بودم _کنار بخاری_و هی چای میخوردم.

خاطرتان هست زمستان پارسال را؟ من بدجوری سرما خورده بودم. صدایم هم حسابی گرفته بود. و دلم میخواست هی به جان شما، به جان شلغم ها، به جان سرما غُر بزنم.

همان موقع بود که شما رفتید _نه اینکه رفته باشید،نه یک چیزهایی آمد که دیگر شما نماندید_ بعد من یک هو دلم گرفت.

مثل همین چند وقت پیش که شما اینجا بودید و هی مولانا می خواندید.

راز تو فاش میکنم، صبر نماند بیش از این

بیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین

آن وقت هم من دلم یک هو گرفت. فکر می کردم الان است که شما بشکنید، مثل یک تکه چوب صاف و محکم که قِررررچ صدا می کند و می شکند، یا نه مثل کشیدن دندان...بدون داروی بیحسی!آخ که چه دردی دارد!

اما شما نشکستید، دوباره رفتید کنار پنجره زیر لب چند بیت دیگر خواندید، برگشتید و سه تار را برداشتید. آنوقت حرکت انگشتهای شما بود و آهنگی که گفتید "شکسته" است. 

و من همه اش فکر میکردم سیمهای ساز دانه دانه پاره خواهند شد...

 

امروز دوباره برف بارید و من تمام روز در خانه بودم. لیوان چایم را برداشتم و رفتم کنار پنجره.

راز تو فاش میکنم، صبر نماند بیش از این

بیش فلک نمی کشد دردِ مرا و نی زمین

 

و بعد شما آمدید.

                               

 

 

+ نوشته شده در 19:15 توسط شيرين.
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
برفی شاد

 

همه تلاشم را کردم تا  یک تکه شعر که تویش "برف" باشد به خاطرم بیاید.

برف...برف...بر...  آها!

یک شعر از فروغ که میگفت:

پشت شیشه برف می بارد

            پشت شیشه برف می بارد

در سکوتِ سینه ام دستی

                       دانه اندوه می کارد

 

اما نه، من همچین احساسی نداشتم، برعکس یک جور حالت سبکی و ذوق زدگی داشتم.

یک شعر از شاملو که تویش "برفِ نو" بود... که هرچقدر فکر کردم یادم نیامد.

ناچارم به همان شعر فروغ قناعت کنم.

خوب در حال حاضر من توی اتبوس گیر کرده ام و با این وضع به سرویس هم نخواهم رسید ؛پاهایم آنقدر یخ کرده اند که دیگر حسشان نمیکنم؛ از جدار شیشه اتبوس آب می چکد پایین و آستینم را خیس کرده؛ پشت پنجره هم  که برف می بارد...

همه چیز برای رشد آن "دانه اندوه" فراهم است گویا!

اما نه... اوه خدایا یک شعرِ برفیِ شاد لطفاً!

 

          

 

+ نوشته شده در 19:25 توسط شيرين.
جمعه چهاردهم دی 1386
گمست...

 

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

وانچه در مسجدم امروز گُمست، آنجا بود...

 

(حافظ)

+ نوشته شده در 23:56 توسط شيرين.
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
قاف
 

 پس گفتم ای پیر از کجا می آیی؟

گفت از پسِ کوه قاف،که مقام من آنجاست و آشیان تو نیز  آن جایگه بود. اما تو فراموش کرده ای...

 

(عقل سرخ- سهروردی)

+ نوشته شده در 20:59 توسط شيرين.
پنجشنبه هشتم آذر 1386
و شدم...

 

و شدم...

           

پنجشنبه، 8 آذر 86

تقویم را باز میکنم و زیرِ تاریخِ امروز ، می نویسم: 19

 

توی رادیو شنیدم؛ صالح اعلا می گفت عده ای از قبایل سرخپوست، وقتی نوزادی به دنیا می آید دور هم جمع می شوند و برای رنج هایی که او در زندگی اش خواهد کشید اوهو اوهو گریه می کنند!

و  در مرگ افراد هم  شادی و پایکوبی می کنند، که روح رها شده است!

 

اما من اعتراف می کنم  بابت این "بودن" بی نهایت خوشحالم!

و خوشحالتر بابتِ...

 

 

و راه بهشت مینوی من بُزروِ طوع و خاکساری نبود

من تنها فریاد زدم: "نه"...

من از فرو رفتن دم زدم

 

صدایی بودم من

شکلی میان اشکال