تبليغاتX
قاف
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
اخلع نعلیک

 

ته دلم چیزی به شیطنت می خندید:

"چه خوب که هیچ سرپناهی این حوالی نیست!"

"چه خوب که همه رفته اند!"

پا تند کردم. تندتر، تندتر می بارید.

پشت سرم خوشه های نارس گندم  و کرت های سبزی قاطی باران شده بودند.

آه اگر این کفشهای خیس و گل آلود نبودند... من هم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 0:25 توسط شيرين.